گويم كه يوسف با برادران گفت كه :
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ . »
« 1 » ابراهيم سجده برد و دعا و ثنا گفت و مأمون بفرمود تا دستى جامه و دستارى زربفت آوردند و به ابراهيم [ 300 ] درپوشيد و برخاست و سرش در كنار گرفت و بوسه بر رويش داد . ابراهيم نيز دست او بوسه داد و با وى بيعت كرد و تا ابراهيم بود ، در طاعت بود و نديم خاصّ مأمون گشت تا مردمان بدانند كه نتيجهء هنر چيست و هنر مرد را از ورطهء هلاكت به منصب خلافت مىرساند . و آن روز مأمون ده اسب با زين زر و ده بدره زر سرخ و چهار هزار بدرهء درم به سبيل صلت به ابراهيم المهدى داد و فرمود تا غلامان بدرههاى زر برگرفتند و در پيش او مىرفتند تا به خانهء او بردند . مردمان را اين رأفت و رحمت او در حقّ ابراهيم خوشآمد و او را مدحها گفتند و از وى بپسنديدند .
و كار مأمون ترقّى گرفت و مأمون مردى عالم بود و متنعّم و حسن سهل را دخترى بود به جمال مشهور نام او پوران ، او را به زنى كرد و سورى كردند در آن عروسى كه تا دور قيامت از آن بازمىگويند و قصهء آن سور در كتب بسيار مسطور است . و عالم بر مأمون صافى گشت .
و در آخر عهد او زنديقى پيدا شد كه او را « بابك خرّمدين » گفتندى و در حدود ارمنيه و آذربادگان خيلى مردم را گمراه كرد ، و مأمون سعى بسيار كرد و قهر بشد تا بعد از بيست سال در دور معتصم او منكوب شد .
و مأمون از همه علمى علم كلام دوست داشتى و در آخر عمر مذهب « خلق قرآن » پيدا كرد و قرآن را مخلوق گفت و هركسى كه گفتى قرآن نه مخلوق است گفتى كافر است ، و خلقى را بدان بكشت . و امام احمد حنبل - رحمة اللّه عليه - در ايام او بود .
[ مأمون ] مذهب خلق قرآن بر وى عرضه كرد . او چهار ماه زمان خواست و چون چهار ماه بگذشت او نيز « مذهب وقف » پيدا آورد و گفت : « قرآن كلام خداى است » و هيچ ديگر نگفت و در اينجاى وقف كرد . مأمون در طرسوس بود ، بفرستاد تا امام احمد را با هفتاد و دو تن از اصحاب علم بگرفتند و بند كرده ، فرمود كه به طرسوس آوردند تا ايشان را بر دار كنند . هنوز ايشان به طرسوس نرسيده بودند كه مأمون درگذشت .
هامش
( 1 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 92 .