بود تا عبد اللّه گروگانى باشد . و طاهر پندنامهاى نوشت و به دست عبد اللّه داد و گفت :
« در اين پندنامه هر روز نظرى كن و خود را نيكو مىدار . »
و طاهر به خراسان شد و در اوج عظمت بود و سه سال در خراسان داد و عدل كرد و اخبار آل طاهر ذو اليمينين در خراسان مشهور است . روزى عاصى شد و نام مأمون در خطبه نگفت و او را خلع كرد . هم در آن روز صاحب بريد ، اين قصه باز مأمون نمود . چون مأمون بدانست ، احمد بن ابى خالد را بخواند و گفت : « بسم اللّه كه طاهر عاصى شد ، او را بيار ! » احمد گفت : « سمعا و طاعة » ، و كارسازى كرد كه به خراسان رود . روز ديگر نامه رسيد از خراسان ، نوشته بود كه طاهر روز جمعه خطبه كرد و نام امير المؤمنين از خطبه افكند و شب شنبه خفت به قاعده و روز شنبه چون او را ديدند در ميان دواج « 1 » مرده است و اثر زخم بر تن او نيست و كس ندانست كه سبب مرگ طاهر چه بود .
پس مأمون خرّم شد و خراسان به عبد اللّه طاهر داد « 2 » و گفت : « خود مرو » و عبد اللّه [ 299 ] نايبى به خراسان فرستاد و خود ملازم بود .
و مأمون چون از طاهر فارغ شد ، به كار ابراهيم المهدى برايستاد و او را طلب مىكرد و ابراهيم متوارى بود و از اين خانه به آن خانه مىشد . روزى او را بگرفتند و چادرى داشت و موزهاى زنانه و با همان لبس پيش مأمون آوردند و ابراهيم مردى فصيح مردانهء دلاور بود . چون او را پيش مأمون بردند ، جملهء اهل بغداد شك نكردند بدان كه همين زمان سرش بيرون آرند ، و ابراهيم نترسيد . زمانى او را در حاجبگاه بداشتند ، در آن يك لحظه اين بيست و يك بيت انشا كرد و چون به مأمون رسيد بر وى خواند و از قتل خلاص يافت . قصيده :
يا خير من ذملت يمانية به * بعد الرّسول لائس و لطامع
و ابرّ من عبد الالاه على التّقى * عينا و اقوله بحقّ صادع
عسل الفوارع ما اطعت فان تهج * فالصّاب يمزج بالسّمام النّاقع
متيقظا حذرا و ما يخشى العدى * نبهان من وسنات ليل الهاجع
ملئت قلوب النّاس منك مخافة * و تبيت تكلوهم بقلب خاشع
هامش
( 1 ) . دواج : لحاف ، رختخواب ، بستر .
( 2 ) . طاهر ذو اليمينين به خراسان درگذشت مأمون جاى او به پسرش طلحه داد ( تاريخ گزيده ، ص 315 ) .