تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
مأمون چون دانست كه اهل بغداد به طاعت بازآمدند و بيعت كردند و ابراهيم آواره شد ، به بغداد آمد روز دوشنبه شانزدهم صفر سال دويست و چهار از هجرت . و مأمون اهل بغداد را بنواخت و عدل و داد بگسترد و خطبه كرد و گفت : « اين كارى بود كه فضل سهل كرد . » اهل بغداد بر وى دعا كردند و همان روز طاهر بن الحسين از رقّه بيامد و مأمون اميرى رقّه و موصل و جزيره و خراسان و عراق همه به طاهر داد و طاهر پسر خود را عبد اللّه به رقّه بنشاند و خود پيش مأمون ملازم شد و خلفاى خود بر سر مملكت فرستاد . و كار مأمون همه به طاهر مىگشت و احمد بن ابى خالد وزير مأمون بود و با طاهر موافق بود . و طاهر هرگاه كه پيش مأمون درآمدى ، كراهيتى در روى [ 298 ] مأمون ظاهر شدى چنان كه طاهر فهم كردى . روزى طاهر درآمد ، مأمون بگريست . طاهر بترسيد . و مأمون را خادمى بود نام او حسين و نزديك مأمون بود . طاهر ده هزار دينار زر به حسين داد و گفت : « خواهم روزى كه امير المؤمنين خوش‌طبع باشد از او بپرسى كه اين كراهيت چيست كه هرگاه كه طاهر به بارگاه تو درمىآيد در روى وى پيدا مىشود . » حسين فرصت جست و روزى اين سؤال از مأمون بكرد . مأمون گفت : « اين سؤال هرگز كس از من نكرد اكنون تو را مىگويم ، اگر با كسى بگويى تو را گردن بزنم . » گفت : « اى حسين ! اين طاهر برادر مرا كشته است ، هرگاه كه چشم من بر وى افتد از برادرم يادآيد و خون در تن من به جوش مىآيد . » حسين گفت : « بفرماى تا او را بكشند . » گفت : « وقتش نيست . » پس حسين اين سخن با طاهر بگفت . طاهر نيك مستشعر شد و مشورت كرد با احمد بن ابى خالد و گفت : « سعى كن كه مرا از پيش مأمون دور كنى . » گفت : « خراسان خواهى يا شام ؟ » گفت : « من خراسان مىخواهم كه زاد و بوم خود است . » پس احمد پيش مأمون شد و گفت : « كار خراسان مهمل است و آن را اميرى بايد بزرگ . » گفت : « كسى را بنگر تا بفرستم . » احمد گفت : « اين كار طاهر است . » مأمون گفت : « طاهر چون به خراسان رفت عاصى شد . » احمد گفت : « من ضامن شوم كه هرگاه طاهر در خراسان عاصى گردد ، من او را مرده يا زنده پيش تو آرم . » بدين قرار دادند و مأمون گفت : « عهد و منشور خراسان بنويس . » احمد درايستاد و همان لحظه كار خراسان و طاهر راست كرد و خلعت داد و او را با سپاهى گسيد كرد . و مأمون طاهر را گفت : « بايد كه پسر تو عبد اللّه پيش من باشد » ، و طاهر ، عبد اللّه را پيش مأمون بگذاشت . و غرض مأمون آن