بيدار شد و دانست كه آن همه خطا كرده ، پس اوّلا تدبير كرد كه فضل را بكشد - و مأمون به آشكارا فضل را نمىتوانست كشت - [ 297 ] زيرا كه لشكر همه با حسن بود در عراق و حسن به واسط نشسته بود ، ترسيد كه با ابراهيم المهدى يكى شود . پس چهار مرد بخواند از قتّالان و گفت : « چون فضل به گرماوه شود ، شما برويد و بگوييد كه ما را مأمون فرستاده تا با تو حديثى بگوييم ، چون شما را اندرون خواند ، او را بكشيد و بيرون آييد و جايى پنهان شويد و مرا آگاهى دهيد . » ايشان روز ديگر همچنين كردند و فضل را در حمّام بكشتند و عجب كه فضل طالع خود را ديده بود و گفته بود كه مرا در حمّام خون بريزند و همان روز گفته بود و در حمام رگ او گشاده بودند ، گفت تا اين فال را همين اثر بيش نباشد .
و مأمون چون دانست كه فضل را كشتند ، آن چهار مرد را فرمود كه بر دار كنند ! هر چند گفتند : « ما به فرمان تو كرديم » ، گفت : « هركس كه خون كرد ، دروغ نيز بگويد ! » پس بر مرگ فضل جزع كرد و بر وى نماز كرد .
و مأمون لشكر گرد كرد و عزم جزم بر آنكه به بغداد رود . و چون به مشهد طوس رسيد ، علوى قدرى رنجور شد . مأمون بدان بهانه شربتى ساخت و زهر در آن كرد و پيش او فرستاد . او بخورد و بمرد و آن خار نيز از راه برخاست . « 1 »
و مأمون عزيمت بغداد كرد . خبر آمد كه حسن سهل ديوانه شد و او را بند برنهادند .
مأمون گفت : « برويد و او را همچنان با بند مىداريد و اگر نيز باهوش آيد ، بند از وى برمداريد . » بغداديان چون آمدن مأمون بدانستند از نشاندن ابراهيم نادم گشتند . و بغداد به دست ابراهيم بود و طاهر به رقه نشسته و واسط لشكر حسن داشت . مأمون نامه كرد به طاهر و گفت : « اينك من آمدم ، بايد كه تو ابراهيم را بگيرى و بند كرده پيش من فرستى و اهل بغداد را بگويى تا به شعار بنى عبّاس بازشوند و جامههاى سبز نپوشند كه اين حيلتى بود كه فضل سهل ساخته بود . » پس طاهر لشكر به بغداد كشيد و ابراهيم دو سه روز حرب كرد و بگريخت و پنهان شد و تا ابراهيم پنهان شد ، دو سال بود كه اسم خلافت بغداد بر وى بود .
هامش
( 1 ) . البته حضرت امام رضا ( ع ) براى طاغوتى چون مأمون « خار راه » بود .