ابراهيم المهدى را بيرون آوردند و به خلافت بنشاندند . و فضل اين همه مىدانست و بر مأمون پوشيده مىداشت . و فضل « 1 » مزوّر بداعتقاد بود . روزى در مجلس او حديث بو مسلم صاحب الدّعوه مىرفت و مىگفتند بزرگ مردى بود بو مسلم كه دولتى چون دولت بنى اميه بگردانيد و به بنى عبّاس داد . فضل گفت : « سهل چيزى است ! من نيز چنين توانم كرد ! » و آن حكايت در دل كرد و تقرير مأمون كرد و گفت : « حق امامت فرزندان رسول اللّه راست و نه بنى اميه بر حق بودند و نه بنى عباس و نه ابو بكر و عمر و عثمان ، اكنون تو يك كار بكن تا تو را هم دنيا باشد و هم عقبى . » مأمون گفت : « چه كنم ؟ » گفت :
« يكى را از علويان بنى فاطمه بطلب و او را دختر خود به زنى ده و با او بيعت كن بر آنكه بعد از تو خلافت از آن او باشد و او را بزرگ گردان تا تو در دنيا حظّ خود را از خلافت برگرفته باشى و در عقبى پيش رسول اللّه [ ص ] شرمزده نباشى . » اين سخن در دل مأمون قرار گرفت و اگرچه سخنى بود كه حق بود ، ولى فضل و حسن و علوى هر سه در سر اين كار شدند .
پس مأمون طلب كرد و يكى يافت از اسباط حسين بن على نام او على بن موسى الرضا و او را بياوردند و او دست از اين جهان بداشته بود . او را به تكليف راضى كردند و مأمون با او بيعت كرد بدان كه بعد از مأمون خلافت از آن او باشد و به همهء جهان حكمها فرستاد بدين معنى ، و علىّ موسى رضا يگانه شد و او را « خليفه » خواندند و جامههاى سياه كه شعار عباسيان بود نهى كردند و در همهء شهرها شعار سبز كردند و مأمون خود سبز پوشيد . و چون علوى مستقل شد ، روزى مأمون را گفت : « هيچ مىدانى كه به سبب فضل سهل و برادرش ، حسن ، همهء جهان از دست بيرون شده ؟ » گفت : « چون ؟ » گفت :
« در بغداد خليفتى بنشاندهاند و تو را خلع كردهاند و هرثمهء بيچاره هرچند به تو نامه مىنوشت ، فضل سعايت مىكرد تا او را در زندان بكشت و اين همه از حسن سهل است كه اميرى كار او نيست تا دانى . »
مأمون روزى به غيبت فضل ، سرهنگان بخواند و از اين حكايت پرسيد . همه گفتند اگر تو حسن سهل را معزول نكنى ، جهان از دست تو برود بتخصيص عراق . پس مأمون
هامش
( 1 ) . در نسخه : « سهل » .