تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
مأمون مىرسيد . فضل سهل مىگفت كه تو را به بغداد بايد شد و مأمون را از دل بر نمىآمد از خراسان رفتن ، و گفت كه طاهر برود و كار خوارج مكفى گرداند . فضل گفت : « چون طاهر از بغداد برود بغداد بشورد » ، مأمون گفت : « هرثمه بغداد نگاه مىدارد . » [ فضل ] گفت : « هرثمه طاعت طاهر نبرد . » گفت : « پس چه كنيم ؟ » گفت : « اين كار برادر من است حسن بن سهل كه او را اميرى عراق دهى » ، و مأمون مىدانست كه اميرى كار حسن نيست زيرا كه حسن مردى از اهل قلم بود ، اما از براى فضل اميرى عراق به حسن بن سهل داد و نامه كرد به طاهر كه : « بغداد و تمامت عراقين را به حسن سپار و تو خود به حرب نصر بن شبيب شو كه او مهتر خوارج است . » طاهر همچنان كرد و به حرب شد و نصر را به حصار گرفت ، امّا تخلف مىكرد و غرض آن بود تا مأمون محتاج وى شود . و حسن چون به بغداد آمد ، اهل بغداد را با او خوش نمىآمد ، زيرا كه رسوم امارت نمىدانست . بلاد عراق همه بشوريدند و حسن ضبط نتوانست كرد و هيچ‌كس اين سخن با مأمون نتوانست گفت از بيم فضل سهل و فضل اينها به مأمون مىپوشيد و هرثمه به دفع خوارج عراق مشغول بود و مىخواست تا به خراسان رود پيش مأمون . و حسن به فضل مىنوشت كه رها مكن كه مأمون هرثمه را بازخواند و مىترسيد كه چون هرثمه برود ، صورت حال چنانچه هست بگويد ، و فضل دفع مىكرد ، و هر روز نامه نوشتى كه هرثمه به فلان حرب رود . حسن جمعى را از اهل عراق از اقطاع افكنده بود . ايشان بر يكى جمع شدند از جملهء خوارج نام او طباطبا از علويان ، و يكى ديگر هم از علويان برخاست او را « ابو السرايا » گفتندى . هرثمه سعى بسيار كرد تا ايشان را هر دو بكشت و هر سعيى كه هرثمه كردى ، فضل به مأمون بازنمودى كه اين اثر ، حسن بن سهل نمود . هرثمه برخاست و بىدستورى روى به خراسان نهاد . فضل به مأمون گفت كه هرثمه عاصى است . مأمون گفت : « چرا ؟ » فضل گفت : « اين همه [ 296 ] نامهء تو به وى مىنويسم كه تو آنجا باش ، اين زمان بىاجازت برخاسته و اينك به خراسان آمده ! » مأمون به خشم شد و گفت : « او را نزديك من رها مكنيد ! » فضل بفرمود تا هرثمه را بگرفتند و به زندان بردند و فضل كس فرستاده ، او را در زندان بكشت . اهل بغداد به يك بار عاصى شدند از دست حسن و مأمون را خلع كردند و با حسن حرب كردند و او را از بغداد ازعاج كردند و پسر مهدى - برادر هارون الرّشيد - نام او