درنشست . طاهر بن حسين از اين حال آگاهى داشت . مردمان را بفرستاد تا بر آن زورقها تيرباران كردند و محمّد را به زور از دست ايشان بستدند و با زورق يك جا به لشكرگاه طاهر بردند . محمّد از زورق بجست و شناه نيكو دانستى و خود را به كنار انداخت . مردى از مردمان طاهر او را بشناخت و بگرفت و پيش طاهر برد . طاهر همان شب او را بكشت .
و چون قتّالان پيش محمّد آمدند ، محمّد گفت : « برويد و طاهر را بگوييد كه تو چون مرا كشى ، جان از دست مأمون نبرى . » ايشان بيامدند و همچنين با طاهر بگفتند . طاهر گفتا :
« سرش بياريد ! » قتالان سر محمّد را برگرفتند و پيش طاهر بردند . روز ديگر طاهر به هيبت بنشست و سر محمّد بر خشتى زرّين نهاد و پيش خود بنهاد و هرثمه بيامد و به فتح بر طاهر سلام كرد . گويند طاهر جواب نداد ! و هرثمه آن تحمل بكرد . روز ديگر طاهر آن سر محمّد را بر نيزه كرد و به اهل بغداد نمود . اهل بغداد بگريستند و دست از حرب بداشتند . و طاهر به بغداد درآمد .
و محمّد مردى بود سپيداندام درازبالا و كتبهاى بزرگ و چشمهاى خرد و بينى بلند و به تن قوى . و آن روز كه بكشتندش بيست و هفت ساله بود و چهار سال و هفت ماه خلافت كرد بدان عاجزى .
خلافت مأمون بن الرّشيد
و طاهر همان روز انگشترى و برد و قصب پيغمبر [ ص ] نزد مأمون فرستاد و گفت : « محمّد در حرب كشته شد . » و هرثمه [ 295 ] صورت حال راست بنوشت . مأمون دانست كه سخن هرثمه راستتر است ، امّا با طاهر پيدا نكرد . نامهء دلخوشى به هر دو فرستاد و خلعتشان بداد و به طاهر فرمود كه بيعت من از اهل بغداد بستان و از اهل شام و مغرب همچنين ، و پسران محمّد را و برادرم مؤتمن را هر سه خلع كن ، و پسران محمّد را پيش من فرست ، مبادا جمعى بر ايشان فتنه سازند . طاهر همچنين كرد و خانهء زبيده خاتون خراب كرد و زبيده از طاهر بناليد و نامه كرد با مأمون و از دست او تشنيع كرد ، مأمون آن همه در دل همىداشت و پيدا نتوانست كرد ، زيرا كه عراق و بغداد و مغرب در دست طاهر بود ، گفت مبادا عاصى شود .
پس از هر جايى خوارج از طرف موصل و شام و بغداد برخاستند و اين اخبار به