بسته شد و قحط گرفت و به دست محمّد جز بغداد نماند . محمّد يك نوبت ديگر سپاه به هرثمه فرستاد و هزيمت يافتند و سپاه مأمون هر چهار دروازه فروگرفت و طعام چنان تنگ شد كه محمّد اجازت داد تا به خانههاى مردم مىرفتند و هرچه از قوت و غله مىيافتند برمىگرفتند و هرچه در خزينه بود همه خرج شد و كار بدانجا رسيد كه محمّد زرّينه و سيمينه از خانه به بازار فرستادى و بفروختى و به نفقهء سپاه كردى . و مجانيق برپاى كردند و هر روز ركنى از بارو خراب شدى و آن دهها و شارستانها كه پيرامون بغداد بود همه خراب شد ، و هر روز جمعى از بغداد بگريختندى و به زينهار طاهر و هرثمه شدندى تا چنان شد كه [ محمّد ] درماند و از شراب خوردن بس نمىكرد و همه روز شراب خوردى . روزى نشسته بود و كنيزكى مغنّيه پيش او نشسته بود . گفت : « اى مغنّيه ! چيزى برگوى . » كنيزك را بىاختيار اين بيت بر زبان آمد كه ، شعر :
ابكى فراقهم عسى طارقها * انّ لتفرق للاحباب . . .
محمّد را از اين [ 294 ] فال بد ، خشم آمد و گفت : « زبانت بريده باد ! اين چه سرود است ؟ برخيز و برو از پيش من ! » كنيزك برخاست و از پريشانى كه داشت قدحى بلورين مرصّع نهاده بود قيمت آن دو هزار دينار سرخ ، كنيزك پاى بر آن زد ، بيفتاد و بشكست .
محمّد را سخت آمد كه مثل آن قدح در هيچ خزينهاى نبود و آن قدح ، هارون ساخته بود .
محمّد آن شب شراب نخورد . روز ديگر اندكى از سپاه و رعايا كه مانده بودند پيش محمّد آمدند و گفتند : « همه به طاقت رسيديم ، تو را نصيحت آن است كه به زينهار طاهر شوى تا تو را پيش برادر فرستد و برادر تو مردى منصف است و تو را حرمت دارد . » محمّد گفت : « اگر به زينهار مىروم بارى به زينهار هرثمه روم كه طاهر مردى عجمى است و از نسل گبران است و هرثمه عرب است و بندهزادهء پدر من است و حقّ من بشناسد . »
پس محمّد مرد فرستاد به هرثمه و زينهار طلبيد . هرثمه شاد شد و قرار نهادند كه نيمشب محمّد بيرون آيد و پيش هرثمه شود . هرثمه آن شب بيست زورق بساخت و بر هر زورقى ده مرد درنشاند و به ميان شط درآورد و به انتظار بايستاد . محمّد برخاست و هر دو پسر را در كنار گرفت و زار بگريست و گفت : « شما هم اينجا باشيد ، اگر من فردا زنده باشم ، هركجا باشم شما را طلب كنم » ، و ردايى بر سر افكند و بيامد و به زورق