تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
چون از پيش تو رفتم و مرا صدبار بازخوانى بازنيايم ، و سوم آنكه هرچه من در اين حرب كنم نگويى كه اين چرا كردى . » مأمون هر سه شرط بكرد و به خطّ خود بنوشت و به طاهر داد و او را بيست هزار مرد معين كرد و گفت : « به تعجيل برو و به رى شو ، پيش از آنكه على عيسى رى بگيرد . » طاهر برفت و رى بگرفت و از رى به همدان رفت و به در همدان لشكر فرودآورد و على در همدان بود . روز ديگر مصاف دادند و طاهر شمشيرى به هر دو دست گرفت و بر سر سوارى زد و تا نافش فرو شكافت و آن روز او را « ذو اليمينين » نام نهادند . و سپاه بغداد به حملهء اوّل هزيمت يافتند و على بن عيسى كشته شد و طاهر نامهء فتح پيش [ 293 ] مأمون فرستاد با سر على بن عيسى و همان روز سپاه برگرفت و به حلوان فرودآورد . اهل بغداد از طاهر نيك بترسيدند و بر محمّد بيرون آمدند و گفتند : « گناه از تو بود كه عهد بشكستى و مأمون را هيچ گناه نيست » و خواستند كه خلع محمّد كنند . محمّد ايشان را درم عطا داد و حاليا بيارميدند . و طاهر چون به در بغداد آمد ، رسولى فرستاد به خراسان پيش مأمون و گفت : « مردى امين را به اميرى بفرست با سپاهى تا او از طرف اهواز و بصره فروگيرد كه من خود از طرف عراق و حلوان فروگرفته‌ام . » مأمون ، هرثمة بن اعين را بفرستاد و هرثمه اميرى نامدار بود و پيش هارون الرّشيد نيك معتبر بود . و مأمون دانست كه هرثمه طاعت طاهر نبرد ، نامه كرد به طاهر و گفت : « تو از طرف بصره و اهواز بشو تا هرثمه از طرف خراسان درآيد . » طاهر برخاست و باطرف بصره نشست . هرثمه بيامد و به حلوان بنشست . و محمّد دو سه نوبت سپاه ده هزار و بيست هزار بيرون فرستاد و شكسته شدند تا چنان شد كه هر اميرى را كه گفتى به حرب شويد ، نمىرفتند و فرمان او نمىبردند . محمّد از سپاه بغداد نوميد گشت . عبد الملك بن صالح را كه اميرى بزرگ بود از زندان بيرون آورد و به شام فرستاد و گفت : « سپاه شام را بياور . » عبد الملك برفت و از شام بيست هزار مرد آورد . چون به بغداد رسيدند روزى به جهت اسبى كه لگدى به كسى زده بود سپاه شام را خلافى در ميان افتاد ، همه برنجيدند و با شام شدند ! محمّد مضطر شد و طاهر به اندك روزگارى تمامت بصره و اهواز و واسط و كوفه بگرفت و نامهء فتح پياپى به مأمون مىفرستاد ، و هرثمه از طرف عراق تا مداين و آن حدود بگرفت و هر چهار دروازهء بغداد