برخواند ، دانست كه محمّد عهد شكست . پس اكابر خراسان را جمع كرد و آن نامه بخواند و گفت : « شما دانيد كه پدر ميان ما و او چه عهدها استوار كرد از سوگند و بيعت ، امروز اين مرد نقض عهد كرد و اين مخالفت از وى آمد ، اكنون او را خلافت به حق نيست . » ايشان همه گفتند : « او كافر است ! » پس مأمون نام محمّد در خطبه نبرد و از سكّه نام او بيفكند و او را بر سر منبر خلع كرد و خلايق از محمّد بيزار شدند و مأمون [ 292 ] مردى بيدار بود ، بفرمود تا راهها فروگرفتند تا در بغداد چنانكه مرغ نپريدى ، و لشكر را روزى داد و مهتران را بنواخت و فضل سهل را وزارت داد ، و فضل بن سهل از بقاياى وزيران ملوك عجم مانده بود و مردى فاضل بود و علم هندسه و نجوم نيكو دانستى ، اما همان دين گبرى داشت ، بيامد و بر دست مأمون مسلمان شد و مأمون او را وزارت داد .
و مأمون مردى عادل بود خداىترس و بر مظالم ، خود نشستى و هرگز بر سر نهالى و بالش ننشستى و بر نمد نشستى و بر حصير ، و داد ظالم از مظلوم بستدى ( ! ) و الفى از خراج خراسان ببخشيد و لشكرى و رعايا را همه رهين منن و ايادى خود گردانيد .
پس چون اين خبر به محمّد رسيد ، با فضل ربيع مشورت كرد . فضل گفت :
« على عيسى مدتى حاكم خراسان بود و كار اوست كه خراسان بگيرد . » محمّد پنجاه هزار مرد به على بن عيسى داد و به حرب مأمون فرستاد و او را وصيّت كرد و گفت : « مردمان را بىگناه مكش و در ديهها ستم بر رعايا مكن و نان و جو به زر بخر و چون به خراسان رسى ، اگر مأمون جنگ كند بايد كه هيچ آسيب به جان مأمون نرسد و اگر گرفته شود او را بندى سبك از زر بساز و به پاى او نه و پيش من فرست . » و زبيده خاتون ، على را بخواند و بسيار نصيحت كرد و گفت : « زينهار تا چنان كنى كه مأمون نرنجد . »
و على عيسى با لشكر از بغداد برفت و اين خبر به مأمون رسيد . مأمون نيز با فضل بن سهل مشورت كرد . فضل گفت : « در اين حرب تو پيروز آيى و من در كتب ديدهام كه اين كار بر دست يك چشمى برآيد كه نامش چهار حرف باشد . » مأمون گفت : « اين چهكس خواهد بود ؟ » فضل گفت : « اين طاهر بن حسين است امير گرگان و طبرستان . » و طاهر مردى بزرگ بود اما نه چندان روى شناس خلفا بود . مأمون او را بخواند و بديد ، مردى حقير مىنمود . پس گفت : « بساز تا به حرب بغداد روى . » طاهر گفت : « من به سه شرط توانم رفتن ، اگر با من هر سه شرط بكنى ؛ اول آنكه سخن كس بر من نشنوى ، دوم آنكه
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٦٦