محمّد الامين فرستاد و لشكرى و امرا و نوّاب و وزرا را گرد كرد و گفت : « هارون الرشيد گفته است كه اينها همه پيش مأمون بريم و به مأمون بسپاريم اكنون شما آن دوستتر داريد كه به خراسان شويد يا آنكه به بغداد رويد ؟ » ايشان گفتند : « تا رأى تو چيست ؟ » فضل گفت : « من به بغداد مىروم كه ما را خانومان به بغداد است . » همه گفتند ما نيز مىآييم و همه برفتند به بغداد . و چون به بغداد رسيدند ، محمّد الامين ايشان را بنواخت و همه را خلعت داد و بيعت تازه كرد و وزارت به فضل ربيع داد و بنياد مخالفت نهاد .
خلافة الامين محمّد بن الرشيد بن المهدى
و محمّد الامين چون به خلافت بنشست ، در خاطر داشت كه مأمون را از خلافت خلع كند يا بر خود برنجاند . فضل ربيع و نوّاب ، او را سربگردانيدند و گفت : « او كنيزكزاده است ، تو او را خلع كن و خلافت به فرزندان خود ده ، همچنان كه عمّ و جدّ تو كردند . »
و اول كارى كه محمّد كرد آن كرد كه مملكت مؤتمن القاسم « 1 » را با تصرّف گرفت و او را خلع كرد . چون اين خبر به مأمون رسيد ، مأمون بدانست كه محمّد ، سر مخالفت دارد ، گفت : « امسال ما را جنگ شود » و مأمون تا غايت در خراسان به حرب رافع بن الليث مشغول بود كه او عاصى شده بود و خيلى سعى كرد تا او را باز طاعت آورد . و مأمون مردى زيرك بود . يك سال طاعت محمّد برد و تحف و هدايا مىفرستاد و محمّد او را دوست داشتى و فضل بن ربيع از ترس خود كه آن تخليطها كرده بود و نفايس و خزينه از وى گردانيده و لشكر را به بغداد برده ، آن تقرير كرد كه ترسيد كه چون مأمون و محمّد با هم نيك باشند ، مأمون قصد فضل كند .
پس مأمون خواست كه محمّد را بيازمايد تا بر سر مخالفت است يا موافقت . نامهاى نوشت به محمّد و گفت : « چشم مىدارم كه فرزندان و حرم من با لختى خزينه به خراسان فرستد . » محمّد جواب كرد كه : « تو را به يك بار عجمى نتوان بود ! برخيز و بيا كه خلافت از آن من است و خراسان به تو دادهام ، تو آنجا خليفتى بنشان و خود بيا . » و ديگر گفت كه :
« من پسر خود را موسى را وليعهد كردم ، تو نيز بيا و با وى بيعت كن . » مأمون چون نامه
هامش
( 1 ) . مؤتمن القاسم بن هارون الرشيد متولد 173 و متوفاى 208 برادر امين و مأمون بود .