منكه بود . و رشيد را طبيبى بود كه پيوسته با او بودى ، مردى ترسا نام او بختيشوع ، در شب دارويى ساخت و به رشيد داد . هندو گفت : « اين دارو كه او داد خطاست . » هارون گفت : « من فردا بگويم تا بختيشوع را بكشند » ، و هندو را بگفتند . هندو گفت : « فردا رشيد زنده نباشد ! » و هم در شب رشيد بمرد ؛ شب شنبه سه روز شده از جمادى الآخر سال بر صد و نود و سه از هجرت ، و رشيد به چهل و پنج سالگى مرد و بيست و سه سال خلافت كرد ، و او اگر عمر دراز نيافت ، مكافات آل برمك بود كه ايشان ارباب حاجات را آسوده داشتندى و شعرا چندانكه مرثيهء آل برمك گفتهاند از آن رشيد نگفتهاند . و رشيد وصيّت كرده بود كه هرچه در اين سفر با من است ، چون بميرم همه پيش مأمون بريد از رخت و خيمه و خزينه و دست مجلس ، كه از آن محمّد همه در بغداد و چندان هست .
و هارون چون از بغداد مىرفت ، محمّد را وصيت كرد و گفت : « اى پسر ! مبادا در مملكت مأمون طمع كنى كه مأمون مردى به كار است و از تو صاحب تدبيرتر است و مردمان دل در او بهتر بندند و اگر تو مخالف شوى او تو را بكشد و قهر كند و همهء جهان در سر شما شود . » و محمّد مىدانست كه پدرش از اين سفر بازنيايد . و چون يك ماه بود كه هارون رفته بود ، نامهها نبشت به بزرگان و نوّاب پدر و بنوشت كه : « شما مىدانيد كه وليعهد حقيقى منم و پدر در آخر اين همه بيعت كه كرد از براى دل مأمون كرد ، اما خليفه منم و حكم مراست ، اگر خواهم برادر عبد اللّه را اميرى خراسان دهم و اگر نخواهم ندهم . بايد كه چون پدر را دفن كنيد همهء رخت و اساس برگيريد و روى به بغداد نهيد و من دانم و مأمون . » و آن نامهها تمام كرد و صندوقى چند راست كرد و نامهها در پاى صندوقها نهاد و آن فرستاده را گفت : « اگر هارون تو را بكشد ، مقر ميا كه با تو نامه هست تا وقتى كه پدر بميرد ، تو نامهها بيرون آور . » پس نامهاى چند مصلحتى بنوشت و در آن ياد كرد كه دل من مشغول بود و اين مرد فرستادم تا خبر سلامتى بياورد .
آن مرد چون بيامد و آن صندوقها بياورد ، پر از اشربه و نقل و تحفهها ، رشيد گفت :
« هيچ نامهء ديگر دارى ؟ » گفت : « نه ! » رشيد او را هزار چوب بزد ! مقر نيامد . او را بازداشت و در شب خود رشيد بمرد . پس روز ديگر او را در مشهد طوس دفن كردند و فضل بن ربيع در طوس همهء نفايس و ذخاير ضبط كرد ، و فضل مولازادهء رشيد بود [ 291 ] و راه نيابت كلّى داشت ، قصب و برد و انگشترى رسول اللّه برگرفت و در حال پيش
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 364
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٦٤