ابليس لعين .
و چون برامكه را آن نكبت رسيد ، جهان بر رشيد بشوريد و همهء جهانيان با رشيد دل بد كردند و اعتماد وفا از او برخاست و رشيد بسيار تأسف خورد و بدانست كه جهان به قلم و تدبير يحيى خالد راست بود و بارها گفتى : « دريغ آن يحيى و تدبير او ! » و هارون الرشيد مضطر شد و ندانست كه چه كند و خوارج از هر جاى سر بركردند ، و بتر آن بود كه خراسان به يك بار بشوريد و على بن عيسى بن ماهان عاصى شد و اهل خراسان با او يكى بودند . رشيد را ضرورت شد به تن خود به خراسان شدن ، و عزم كرد كه برود ، و رنجور بود و ضعيف . پنجاه هزار سوار برگرفت و روى به رى نهاد و در رى بنشست .
هواى رى مزيد علّت شد . هرثمة بن اعين را بفرستاد و گفت : « برو و اين حكم به خراسان بر و چنان نماى كه من به استمالت على عيسى آمدهام و خلعت آوردهام ، و چون او را فارغ كنى اين نامهء ديگر بده . » و در آن نامه نوشته بود كه : « اى ابن زانيه ! اينك آمدم كه با تو آن كنم كه مردان كنند » .
هرثمه به خراسان شد و على بن عيسى ترسناك بود ، استقبال هرثمه كرد . هرثمه از اسب فرودآمد و او را حرمت داشت و خلعت خليفه بپوشانيد در نظر مردم . على عيسى ، هرثمه را به شهر برد و در خانهاى خوش فروآورد . و هرثمه با سپاه خود به هم نهاده بود تا حاضر و بيدار باشند . ايشان با سلاح بر در آن خانه نشسته بودند . چون على عيسى خوان بكشيد ، هرثمه آن نامه به دست على داد . على بخواند ، نوشته بود كه : اى ابن الزانيه ! خراسان را به تو دادم و با تو آن كردم كه به جاى برادران كردندى و نعمت من بر خود حرام كردى و خراسان را بر من بشوريدى . اينك هرثمه را فرستادم تا امير خراسان باشد و تو را بند كند و پيش من فرستد و من خود به تن خود به خراسان مىآيم .
على چون اين نامه بخواند ، به دست و پاى فرومرد و سپاه پيش او نبود . هرثمه اشارت كرد تا بيامدند و على را بگرفتند و بندى سبك برنهادند .
هارون چون بشنيد كه على گرفته شد ، دانست كه فتنه خيزد . از رى سىهزار سوار به مأمون داد و از پيش بفرستاد و گفت : « برو و تسكين [ 290 ] مىكن تا من بيايم » و بعد از مأمون خود با بيست هزار سوار به طوس كشيد و به مشهد فرود آمد ، و مىدانست كه از اين رنجورى خلاص نيابد . كسى به هندوستان فرستاد تا طبيبى بياوردند و نام آن طبيب
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٦٣