خليفه سر تو بردارم ! » جعفر هشيار شد و در پاى مسرور افتاد و گفت : « اى خواجه ! تو دانى كه رشيد مست است و توقّع دارم كه يكبار بازروى و بگويى جعفر مىگويد كه چشم مىدارم كه مرا چندان زمان دهى كه روز شود و بيايم و وصيّتى بكنم و امير المؤمنين بفرمايد مرا پيش خود گردن زنند . » مسرور جعفر را برگرفت و به خانهء خود برد و نگاه داشت و خود پيش هارون آمد و اين سخن بگفت . هارون گفت : « اين چه سخن است ؟ ! برو و هماكنون سر جعفر بيار » ! مسرور بازآمد . جعفر مالى بسيار به مسرور داد و گفت :
« يك نوبت ديگر باز رو ، باشد كه كارى بكنى . » مسرور بازآمد . هارون بانگ بر وى زد . اين نوبت مسرور بترسيد ، بيامد و بىسخن سر جعفر برگرفت و پيش هارون برد . فرمود كه :
« برو تن و سر جعفر نگاهدار و هماكنون برو و عبّاسه را با هر دو پسر بكش . » مسرور بيامد و حيلتى كرد و گفت : « اى عبّاسه ! بدان كه رشيد مست است و فرمود كه جعفر را كشتم ، اكنون من ترسيدم كه تو را آسيبى رسد ، برخيز و در صندوقى رو ، خود با هر دو پسر ، تا تو را جائى پنهان كنم تا وقتى كه خشم امير المؤمنين فرونشيند . » عبّاسه اين فريب بخورد و خود و هر دو طفل به صندوق فروشد . مسرور صندوق برگرفت و به زمين چاهى فروبرد و در آن چاه نهاد و خاك بر سر كرد و بينباشت و بيامد و با هارون بگفت . هارون گفت :
« نيكو كردى . » روز ديگر ، هارون هرچه از آل برمك در رقّه بودند همه را بگرفت و بند كرد و حكمها نوشت به تمامت ممالك تا هر كجا گماشتگان و متعلقان برامكه بودند ، همه را بگرفتند و خانههاشان غارت كردند و مالها و ضياعهاشان بستدند و روز ديگر يحيى را با دو « 1 » پسر و فرزندان ايشان ، خرد و بزرگ تا دخترى دو ماهه كه در مهد بود همه را بكشت و تن و سر يحيى و پسران را به بغداد [ 289 ] فرستاد تا بر سر جسر بر دار كردند .
و آن برامكه به غير از برادر يحيى كه او را محمّد بن خالد گفتندى و او مردى نيك بود و گرد فضولى نمىگشت ، باقى همه را بكشت و نسل قطع كرد .
جملهء مردمان روى زمين بر هارون الرشيد لعنت كردند و او را عيب گفتند و اگر حكايت عبّاسه در ميان نبودى هم بد بودى على التّخصيص كه به سبب آن حكايت ، جان و خان و مان جمعى مردمان بزرگ بامروّت برفت كه رحمت بر آن بزرگان باد و لعنت بر
هامش
( 1 ) . در متن : « سه » .