تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
رسانيد . هارون در دل كرد كه برامكه را براندازد ، و نيز دولت يحيى دراز شده بود و هجده سال بود تا خود و پسران وزارت مىراندند و حاكم روى زمين بودند و از دست متعلقان و گماشتگان برامكه از هر طرف تشنيع مىآوردند و يحيى خود آثار سيرى در طبع رشيد فهم مىكرد و هرچند استغنا مىكرد و [ مى ] گفت : « مرا اجازت ده تا به خانهء كعبه روم و به عبادت مشغول شوم » ، هارون اجازت نمىداد . پس هارون چون از حج بازآمد و يحيى و فضل و جعفر و موسى را هر چهار با خود برده بود ، و رشيد به شهر رقّه نشستى و بغداد را دوست نمىداشتى ، پس در آن وقت كه از حج بازآمد ، يحيى را با سه پسر تشريف داد و خلعت پوشيد و هر روز به نوعى ايشان را مىنواخت . يك شب جعفر را گفت : « من امشب به خانهء زنان شراب خواهم خورد ، خواهم كه تو نيز باكنيزكان و مغنّيان خود بنشينى و شراب خورى ، چنان كه من از حال تو آگاه باشم . » جعفر گفت : « فرمانبردارم . » و هارون نماز شام در حجرهء زنان به شراب خوردن نشست و كسى فرستاد و گفت ببينيد كه جعفر به شراب نشسته ؟ گفتند : « نه ! » پس كس فرستاد كه من به شراب نشستم ، تو نيز بنشين ! جعفر به حكم ضرورت به شراب نشست ، و آن شب جعفر را گرانيى بود و هرچند شراب مىخورد دلش خوش نبود و دم به دم از پيش هارون نواخت و تشريف و بوى خوش و نقل و تنعّم و سخنهاى خوش مىرسيد . جعفر گفت : « مرا امشب ترسى در دل است ، ندانم چيست ؟ » نديمانش گفتند : « امشب هيچ [ 288 ] موجب ترس و پريشانى نيست و امير المؤمنين بر سر عنايت است و دم به دم تشريف مىفرستد . » جعفر خوش نمىشد و نماز خفتن ، رشيد دستى جامهء خاص و دستى مجلس زرّين از پيش خود برگرفت و پيش جعفر فرستاد . جعفر قدرى ايمن شد و تن در شراب داد و مست مست شد . و هارون لحظه به لحظه كس مىفرستاد تا ببيند كه جعفر مست شد ؟ گفتند : « جعفر مست است . » پس هارون از مجلس برخاست و به خانهء زنان آمد و خادمى داشت نام آن مسرور ، و سياهى تند بود ، هر كجا كارى چنين بودى هارون او را فرمودى . پس گفت : « هم اين زمان برو و جعفر را هركجا كه باشد و در هر حال كه باشد سر او بيار ! » مسرور بيامد و جعفر را ديد مست نشسته و گريان بود و بيتى مىخواند در معنى مرگ و فراق از دوستان . ناگاه چون چشم جعفر بر مسرور افتاد ، گفت : « خير نيست ! » پس گفت : « اى مسرور ! به چه كار آمدى ؟ » گفت : « آمدم تا به حكم