بود .
پس از اين حكايت ، هادى در خاطر داشت كه هارون را خلع كند و خلافت به فرزندان خود گرداند . هارون را پيش خود خواند و گفت : « اين ولايت عهد به من بازگذار و از سر خلافت بگذر تا من به فرزند خود دهم و تو را چندان مال دهم كه بىنياز شوى و هر مملكت كه بخواهى بدهم و هر حاجت كه بخواهى اجابت كنم . » هارون نرم شد و خواست كه خود را [ 285 ] خلع كند . يحيى خالد برمكى اين حكايت بشنود و هارون را از آن عزم بگردانيد و گفت : « خلافت كارى كوچك نيست و نتوان دانست كه چون باشد ، تو يك ماهى زمان خواه . » هارون يك ماه زمان خواست و هادى زمان دادش . پس يحيى گفت : « مصلحت در آن است كه تو در اين يك ماه غايب شوى . » و هارون در آن يك ماه به سر ضياعى رفت از بغداد دور و خود هادى در آن مدت درگذشت . و هادى به دعاى مادر مرد از آنكه قصد جان او كرد . و او مردى درازبالا بود و به روى نيكو و گونهاش سرخ و سپيد و لب زيرينش كوتاه و دندان زيرين از لب درازتر و چنين كسى را « افقم » گويند ، و عمر او بيست و سه سال بود و يك سال و سه ماه خلافت راند ، و او را هفت پسر بود ، و شراب بسيار خوردى ، و مردى سخى بود و عطا بسيار دادى ، و بغايت فصيح بودى و شعر خوب گفتى و شاعران را نيكو داشتى .
خلافت امير المؤمنين هارون الرشيد بن المهدى
و چون هادى بمرد ، يحيى خالد در حال كسى به عيسىآباد فرستاد و هارون را بخواند .
هارون بيامد و بيعت مردمان تازه كرد و هارون ، يحيى را وزارت داد . و يحيى را پسران بودند و مهترشان فضل بود ، و فضل همشيرهء هارون بود ، و هارون همه كارى به يحيى سپرد .
و به روزگار هارون ، مادرش خيزران همچنان در كار آمد و كار درگاه به خيزران و بر يحيى مىرفت و هارون اغماض كردى .
و هارون بفرمود تا غواصان بيامدند و به دجلهء بغداد فروكرد و گفت : « مرا روزى انگشتريى بود و هادى از من بخواست و من آن انگشترى را به دريا انداختم » ، و پنج ماه بر اين حكايت گذشته بود . پس غوّاصان بجستند و انگشترى بازيافتند و هارون آن را به