تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
كردند و او در خانه رفت [ 284 ] و در ببست و گفت : « تا يكسال تمام شود شما بياييد . » ايشان صبر كردند تا شش ماه بگذشت . روزى گفتند : « بياييد تا برويم و ببينيم تا در اين شش ماه چه كرده است و چه اثر نموده ؟ » ايشان هر سه برفتند و دربگشودند و به اندرون رفتند و ديدند كه عبد اللّه در ميان خروارها كاغذ نشسته و قلم در دست و متحير نشسته . گفتند : « بيار تا چه آوردى . » او سوگند خورد كه از آن روز كه بدين خانه درآمدم تا امروز كه شما آمديد در اين آيه فرومانده‌ام كه :
« وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ »
« 1 » و اين چند خروار كاغذ سياه كرده‌ام كه باشد كه نظير اين توانم نهاد و قطعا هيچ بدان نمىماند . ايشان گفتند كه برخيز و كار بيهوده مكن كه معلوم گشت كه اين سخن آدمى نيست . و هر چهار مسلمان شدند و بر قرآن ايمان آوردند تا عاقلان را مفهوم شود كه خداى تعالى اين كلام مجيد را چگونه از شر مفسدان نگاه داشته . بعد از اين حالت هم علوىاى بيرون آمد و بر هادى خروج كرد . هادى سعى كرد تا او را قهر كرد و او را با چند كس از اولاد حسين بكشتند . و هادى را مادرى بود ، او را « خيزران » خواندندى و او در كار ملك شروع كردى ، و او را كنيزكى بود نام او خالصه و بر ديوان مظالم نشستى و كارهاى مردم گزاردى ، و هادى را خوش نيامدى . روزى هادى بار عام داد و مردمان را گفت كه « اى قوم ! من هرگز به خانهء شما پيش مادر و خواهر شما مىآيم » ؟ گفتند : « نه . » گفت : « پس چرا شما همه روزه به در مادر من مىشويد و او را خليفه‌اى ساخته‌ايد ؟ من بعد عهد كردم كه هركس كه پيش مادر من شود يا سخنى و قصّه‌اى به وى بردارد او را گردن بزنم . » مردمان بترسيدند و كس بعد از آن پيش خيزران نشد . و هادى مادر را برنجانيد و گفت : « تو را با مصلحت مملكت چه كار ؟ تو در خانه بنشين ! » و هادى عزم كرد كه مادر خود را بكشد . روزى طبقى برنج نيم خورد پيش مادر فرستاد و بدان نيمهء طبق گويند زهر درافكند . مادر اين مكر دريافت و آن برنج به گربه‌اى داد تا بخورد و در حال بمرد و كس فرستاد به هادى و گفت : « تو را شرم نيست كه مادر را مىكشى ؟ » پس دعا كرد و گفت : « خدايا ! او را عمر كوتاه كن » و همچنان
هامش
( 1 ) . سورهء « هود » ، آيهء 44 .