فرستاد ، هارون برفت و با مادرش صلح كرد به قرار آنكه هر سال هفتاد هزار دينار زر سرخ بدهد و اقطاع و نفقهء پنجاه هزار مرد بدهد با سلاح يك جا . و هارون با فتح روم بازآمد .
و در اين سال گرگان و طبريه بشوريد و مردى بيرون آمد نام او شروين . مهدى پسر بزرگتر - هادى - را بفرستاد با بيست هزار مرد تا آن كار كفايت كرد و غنيمت بسيار يافت .
و هم در اين سال بود كه مهدى وفات يافت و سبب مرگش آن بود كه او شكار دوست داشتى . روزى در شكار از دنبالهء آهويى بتافت . آن آهو به خانهاى خراب اندر شد . مهدى اسب از دنبال او به خانه اندر افكند و درگاه خانه تنگ بود ، پشت مهدى فروشكست و بيفتاد و بمرد . بعضى گويند كنيزكى او را زهر داد و العهدة على الرّاوى . و گويند به ده روز پيش از آنكه مهدى به مردى ، روزى صبح بدميد و جهان روشن شد ، ناگاه تاريك شد چنان كه كس چشم نمىديد و تا وقت پيشينگاه چنين بود . و مهدى همان روز در خانه خفته بود و به آوازى فصيح اين سه بيت [ 282 ] مىشنود كه كسى برمىخواند و كسى را نمىديد ، شعر :
كانّى بعد العهد درما و اهله * و اوحس منه ربعه و منازله
و صار عماد القوم من بعد كثرة * و عن الى قبر عليه حعاوله
فلم يبق الّا ذكره و حديثه * و تبكى عليه معولات جلايله
مهدى هرچند مردمان را گفت ببينيد كه كيست كه اين بيت مىخواند ، كس آواز نمىشنيد ، به غير از مهدى . مهدى بدانست كه او را وفات نزديك آمد . و مهدى چون وفات يافت ، او را چهل و سه سال بود و ده سال خلافت راند و مردى بود بهگونه اسمر و قدّش دراز و خشكاندام و سرخموى و اندر چشم راستش يك نقطهء سپيد بود و مردى عادل منصف بود تا به حدّى كه روزى مردى بيامد و دعوى ضيعى بر كسى مىكرد كه از آن من بوده و او به غصب ستده . مهدى گفت : « اى مرد ! اين ضياع كه تو مىگويى در دست من است و تو را بر مدّعى عليه هيچ دعوى نيست . » مهدى از مسند خلافت فروآمد و بر مصلّى نشست و قاضى را گفت : « اين ماجرا بپرس . » مدعى گفت : « اى قاضى ! از امير المؤمنين بپرس كه اين ضياع پيش از خلافت به دست او آمد يا پس از خلافت ؟ » قاضى گفت : « تو را اين سؤال نمىرسد ، امير المؤمنين « صاحب يد » است ، تو اگر نيّت