تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
زينهار نامه فرستاد و عهدهء زر كرد . زن در قلعه را باز كرد ، در رفتند و مردگان ديدند و مقنع را طلب كردند . زن گفت : « اينك خاكستر است و در اين تنور است » و بيرون آمد و حالى كه بود با امير بگفت . بعد از اين ، مسلمانان از بلاى مقنع لعين خلاص يافتند و نامهء فتح به مهدى آوردند . و چون جهان بر مهدى راست بايستاد ، او را هيچ غم نبود مگر غم آنكه بعد از خود خلافت به فرزندان خود گرداند و با عيسى بن موسى همان معاملت پيش آورد [ 281 ] كه منصور پيش آورده بود و هرچند با عيسى گفت قبول نكرد و گفت : « مرا رنجه مدار ! » پس مهدى درايستاد تا بر عيسى دقّى « 1 » بگيرد و عيسى عامل و حاكم و امير كوفه بود . مهدى نامه كرد به صاحب بريد كوفه و گفت : « سعى كن تا دقّى بر عيسى بن موسى بگيرى . » صاحب بريد هرچند سعى كرد ، عيسى هيچ كارى خلاف شريعت نكردى . صاحب خبر جواب نامه فرستاد و گفت : « من هيچ عيب بر موسى نمىبينم كه موجب ابطال خلافت است ، امّا اين‌قدر هست كه روز جمعه با اسب به مسجد مىآيد و اسب در دهليز مسجد بازمىدارد و احيانا اسب سرگين مىافكند . » مهدى گفت : « اين چندان نيست » امّا فرمود كه در دهليز مسجد چوبها بنهند تا من بعد او اسب را در دهليز نتواند آورد . پس مهدى پيغام فرستاد به عيسى و گفت : « تو بغايت پيرى و خلافت تو چندان نپايد و اگر از براى فرزند مىگويى ، فرزندان تو با فرزندان من برنيايند ، اكنون از سر اين كار بگذر و به فرزندان من گذار تا تو را چندان نعمت و مال دهم كه فرزندان تو بىنياز شوند . » عيسى دانست كه حق با اوست و اجابت كرد و بيامد و خود را خلع كرد و با مهدى بيعت كرد و مهدى او را بيست بار هزار هزار درم داد و هر ولايت كه بخواست او را بداد و از وى راضى شد . و مهدى پسران خود را ولايت عهد داد ؛ اول موسى را كه پسر بزرگترش بود و لقب او « الهادى » نهاد و پس از او هارون و لقب او « رشيد » نهاد . و در آن سال مهدى در اين معنى بيعت از همهء جهان بستد . و در آن سال ملك الرّوم بمرد و از وى پسرى كوچك ماند . مهدى ، هارون را به روم
هامش
( 1 ) . يكى از معانى دق ، اعتراض و مؤاخذه است .