نوح و ابراهيم و موسى و ديگران ، همچنين تا به تن محمّد [ ص ] شدم ، ديگر به تن معاويه شدم و ديگر به تن بو مسلم شدم و از بو مسلم بيرون آمدم و امروز به تن اين هاشم ! و هر چه خواهم كنم . و آن ملعون در خانهاى بنشست و برقعى به روى فروهشت و روى خود را به كس ننمودى ، و خانهاى ساخته بود و ديوارش به زر و نقره و چيزهاى روشن اندوده و دريچههاى آن برابر [ 280 ] آفتاب كرده و كارفرماهاى زرّين و سيمين و رويين و برنجين پيش آن نهاده و آيينهء بسيار برآويخته تا آن خانه چنان شده بود كه هركس كه در رفتى ، چشم نديدى از بس روشنى ، و خود در ميانهء آن روشنيها شدى و آواز دادى كه : « انا ربّكم ! » خاك به دهن آن ملعون . و مدّتى تمامت ماوراء النهر را تباه كرد .
مهدى در كار او مضطر شد و خزينهء عالم و لشكر جهان همه در سر آن كار كرد و از پى آن ملعون ببود تا او را قهر كرد . و چون آن ملعون به جان رسيد ، از بس كه مهدى لشكر مىفرستاد و او را همچون سگ ديوانه مىجهانيد ، از اين شهر بدان و از اين ديه بدان تا به قلعهاى تحصّن جست و سپاه گرد او درآمدند و دانست كه جان نبرد . روزى در آن قلعه خانهاى را بگزيد و متابعان خود را گفت : « من امروز بندگان خود را ميهمان مىكنم . » پس آن خانه را بياراست و خود در ميان روشنيها بنشست و كاسههاى طعام بنهاد و همه را زهر درافكند و گفت كه اى بندگان من ! طعام خوريد ! ايشان طعام خوردند و همه بر جاى بمردند و جمعى از غلامان و خاصگان و زنان و بچگان او كه بماندند ، ايشان را گفت : « من شما را شرابا طهورا مىدهم ! » پس خمر بياورد و هر كاسهاى را زهر مىكرد و به يك كس مىداد و چون مىخوردند مىافتادند و مىمردند . تا يكى از زنان او اين معنى فهم كرد و چون كاسه به وى رسيد ، كاسه را به گريبان فروهشت و در ميان مردگان خود را مرده ساخت و از پنهان حاضر بود تا مقنع لعين چه مىكند . ديد كه مقنع برخاست و بر سر مردگان بگذشت و تنورى بود در آن جاى ، آتش دركرد تا تنور بتفيد و گفت كه شمشيرى برگرفت و بيامد و بچگان او كه مانده بودند همه را پارهپاره كرد و به زبان فصيح مىگفت كه مدتى خلقى را گمراه كردم و عالم پرفتنه كردم ، اكنون خود نيز مىروم به دوزخ ! اين سخن خود به خود مىگفت و بيامد و برهنه شد و به تنور فرو رفت و سوخته شد . آن زن چون آن حال بديد ، از ميان مردگان برخاست و بر بام قلعه آمد و بانگ كرد به لشكر اسلام و گفت كه مرا زينهار دهيد و ده هزار دينار زر دهيد تا اين قلعه را بسپارم . امير لشكر او را
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٥٢