شد و منصور به جهت خرج اين شهر ، قسمتى كرد بر تمامت شهرها و درم بستد و به كار برد . و منصور پشت خود با بغداد كرد و از آن وقت باز ، بغداد تختگاه و دار الملك و مقرّ خلفاى بنى عباس شد و آن را « دار السلام » خواندند .
پس چون خلافت منصور به بيست و دو سال رسيد ، در آن سال عهدنامهاى نبشت به سبيل وصايا و نصيحت در حقّ پسر خود مهدى ؛ و نصيحت نامهاى مفيد است ، و شايد كه همهء پادشاهان بخوانند و در تواريخ طبرى است . « 1 » پس از اين به حج رفت و به منزلى رسيد كه آن را « بوستان بنى عامر » گويند ، رنجورى زيادت شد ، و او خود مدتى بود تا از معده در زحمت بود ، آن علّت سخت شد و در خانهاى بخفت . ناگاه بر ديوار آن خانه ديد كه اين بيت نبشته بود :
ابا جعفر حانت و فاتك و انقضت * سنوك و امر الله لابد واقع
ابا جعفر هل كاهن او منجّم * لك اليوم من حرّ المنيّة مانع
منصور ، ربيع الحاجب را آواز كرد و گفت : « اين بيت بدين ديوار كه نوشته است ؟ » ربيع هرچند نگاه كرد هيچ بيت بر ديوار نديد و منصور بيت را به زبان فصيح مىخواند . و منصور را معلوم شد كه وقت مرگش آمده در حال كس فرستاد به بغداد و مهدى را بخواند و سرش در كنار گرفت و بسيار بگريستند و وصايا تازه كرد و گفت : « اى پسر ! اگر در همه چيز تقصير كنى ، بايد كه در آن تقصير نكنى كه كسى كه در مملكت تو طمع كند يا شركت جويد ، او را البته از پشت زمين گم كنى و باقى بايد كه اهل خراسان را نيكو دارى كه دولت ما از ايشان است . »
پس منصور وفات كرد و او را شصت و هشت سال بود . و منصور مردى درازبالاى خشكاندام ريشتنك بود ، و او را هفت پسر بود ؛ مهترش محمّد المهدى و دو پسر جعفر نام بودند ، - و زبيده خاتون دختر جعفر الاكبر بود - و نام پسران ديگرش : سليمان و عيسى و صالح و قاسم . و منصور در روزگار خلافت ، اوقات خود را موزع كرده بود : چون نماز صبح كردى مردمان را بار دادى و تا چاشتگاه بار عام بودى و از چاشت تا پيشين ، كار ملك و رعيّت و گفتوگوى راندى ، و چون پيشين بگفتندى نان بخوردى و نماز كردى و
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، وقايع سال 158 .