به فرزندى است ، ما فرزنديم و اگر به عصبه است على ابن عمّ و وصىّ بود . » بدين سبب خلاف در ميان ايشان افتاد و سفّاح با برادران قصد كوفه كردند و امامت آشكارا كردند و دولت ايشان را بود . و علوى دوگانه با پدرشان عبد اللّه هم در مدينه و مكّه از پنهان دعوت كردندى و زهره نداشتند تا در دور منصور بيرون آمدند . صورت چنان بود كه منصور را بگفتند كه پسران عبد اللّه دعوت مىكنند و خلقى را تباه كردهاند و گفتند عبد اللّه با ايشان متفق است و تحريض مىكند بر دعوت . منصور هرچند با عبد اللّه مىگفت كه پسران را بياور تا با من بيعت كنند و ايشان را نيكو دارم و هركسى را ولايتى دهم عبد اللّه مقر نمىآمد تا كار به خشونت كشيد و منصور به لطايف حيل بر عبد اللّه درست كرد كه دعوت مىكند و از كار پسران آگاه است .
پس [ منصور ] مرد فرستاد به مدينه و عبد اللّه بن حسن را با تمامت اولاد و اسباط بگرفت ، و عبد اللّه بغايت پير بود ، او را بفرمود تا به تازيانه چندان بزدند كه بيهوش شد و اولاد و احفادش بعضى بكشت [ 276 ] و بعضى مثله كرد . و عبد اللّه در آن عقوبت نمرد ، امّا آن دو پسرش كه دعوت مىكردند پيدا نبودند و هر روز و هر شب به جايى و گوشهاى مىبودند و احيانا پيش پدر فرستادندى كه اين دعوت ما را به كار نيست كه بنى عبّاس قوىاند . پدر با ايشان گفتى كه از كار دعوت بازمايستيد و ايشان آن زحمت مىكشيدند .
چون عبد اللّه پدرشان و برادران و فرزندانشان همه كشته شدند ، ايشان را طاقت نماند و خروج كردند و محمّد در مدينه بيرون آمد و مدينه و حجاز را بگرفت و لعنت بر بنى عبّاس كرد و گفت : « امامت ايشان مزوّر است كه اوّل با ما بيعت كردند و نقض كردند و خلافت بگرفتند و بو سلمة الخلال امامت به ما مىگردانيد و دعوت به ما مىكرد ، سفاح او را بىگناه كشت و ايشان كافرند . » خلقى بسيار متابع او شدند و ابراهيم - برادرش - به بصره بيرون آمد و بصره و اطراف او فروگرفت و كار ايشان قوى شد ، چنان كه منصور درماند و هيچ نتوانست كرد . و گويند منصور هرگز چنان مضطر نشد كه در كار اين دو برادر ، كه چهار دانگ خلافت بود كه از دست منصور رفته بود و بيم بود كه همهء جهان از وى بشدى و بسى تأسف بر قتل بو مسلم خورد و گفت : « اين همه پريشانى كه مرا پيش آمد ، از آن بود كه بو مسلم را كشتم » و عمزادهء خود را عيسى بن موسى بن على ، آنكه بعد از وى خلافت از آن وى بود و مردى گرامى مردانهء باراى و تدبير بود ، او را بدين كار
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٤٧