بازداشت تا به مدت شش ماه قهر اين دو برادر كرد و خيلى نامهها ميان اين علويان و منصور برفت و نسخهء آن همه در تواريخ طبرى داخل است . به عاقبت هر دو كشته شدند .
منصور چون از اين كار نيز فراغ يافت ، دل در كار عيسى بن موسى بست و خواست تا خلافت بعد از خود از وى بگرداند و به فرزند خود بدهد . و عيسى مردى نامدار بىهمتا بود و منصور هركجا جنگى سختتر بودى ، او را بفرستادى تا باشد كه كشته شود و عيسى كشته نمىشد . عاقبت منصور حيلتى انديشيد و آنچنان بود كه آن عبد اللّه بن على - كه گفتم خلافت در شام بگرفت و بو مسلم او را بگرفت - هنوز در زندان منصور بود و عمّ منصور بود و عمّ عيسى نيز بود . منصور عزيمت حج كرد و عبد اللّه را پنهان به دست عيسى سپرد و گفت : « او را بكش ! » عيسى دانست كه مراد منصور آن است كه چون من عبد اللّه را بكشم ، من بعد منصور خونداران عبد اللّه را فراز كند تا مرا به عوض خون او بكشد . عيسى اين حيلت دريافت و عبد اللّه را از دست منصور بستد و به خانه برد و او را پنهان كرد و نكشت .
پس چون منصور از حج بازآمد ، طلب عبد اللّه از عيسى كرد . عيسى گفت : « او را كشتم به فرمان تو ! » منصور گفت : « معاذ اللّه [ 277 ] من هرگز نگويم كه عمّ مرا بكش و او مهتر بنى عباس است و پسر على بن عبد اللّه است » ، پس بنى عبّاس را جمع كرد و عيسى را به دست ايشان داد و گفت : « او را بكشيد كه عبد اللّه را كشته است . » عيسى هرچند گفت كه اى جماعت ! من عبد اللّه را به فرمان منصور كشتم ، قبول نكردند و عيسى را از دار الخلافه بكشيدند كه بكشند . پس از الحاح تمام ، عيسى بخنديد و گفت : « اى منصور ! تو مرا نتوانى فريفت ، اينك عبد اللّه زنده است و در خانهء من است ! » و كس فرستاد و عبد اللّه را با بند بياورد و دستش در دست منصور فروداد . منصور خجل شد و فرمود تا عبد اللّه را به حبس بازبردند و هم در آن شب او را هلاك كرد . بعد از اين ، منصور صريحا با عيسى بگفت : « تو پير شدى و خلافت را نشايى ، خود را خلع كن تا بيعت با پسر من مهدى بكنيم و بعد از آن من تو را هر ولايتى كه خواهى بدهم و دويست هزار دينار نقد بدهم و هرچه تو از من بخواهى اجابت كنم . » عيسى گفت : « عياذ باللّه منه » ، و قطعا قبول نمىكرد . و منصور هر روز بهانهاى بر عيسى مىجست و هيچ چيز بر عيسى نتوانست گرفت ، زيرا كه
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 348
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٤٨