بازين و دست منصور گرفت و بر اسب نشاند و به خانه برد و بازآمد و همچنان متوارى شد و كس ندانست كه كجا شد . منصور چون خبر پرسيد ، گفتند ما نديديم كه كجا رفت .
منصور فرمود تا منادى كردند كه معن آزاد است ، هركجا هست گو بيرون آى . روز ديگر يكى از وزرا بيامد و زينهار نامهاى از منصور بستد و برفت و معن را بياورد . معن بيامد و سلام كرد و دست منصور را ببوسيد . منصور گفت : « تو ايمنى ، با اين وفا كه با من كردى » ، و معن نديم منصور گشت و منصور او را اميرى يمن داد و هرگز عاصى نشد و منصور او را گرامى داشتى . و معن مردى بغايت سخى بود و سخاوت او مشهور است ، چنان كه روزى شاعرى او را قصيدهاى بگفت و چون برخواند و بدين يك بيت رسيد كه ، شعر :
معن زائده الذى قد رمت به * شرفا الى شرف بنى ساسان
معن او را صد هزار درم نقد داد ، چنان كه در بار چهارپاى كرد و به خانه برد و گفت :
« اين از براى اين يك بيت دادم » [ 275 ] و منصور بغايت بخيل بودى ، چنان كه مردمان عامّه او را « بو دوانيق » خواندندى و چون اين سخاوت معن را مىشنيد ، او را سرزنش كردى .
و چون منصور از كار رويديان خلاص يافت ، مرد آمد كه خراسان شوريد . منصور گفت : « اى دريغا بو مسلم كه بد كردم كه او را كشتم » ، و مضطر شد و گفت : « خود بروم . » وزرا گفتند : « قاعده نباشد خلفا خود به تن خود حركت كردن » . پس منصور پسر خود محمّد المهدى را بفرستاد ، آنكه بعد از وى خلافت يافت لقب او مهدى . و مهدى به گرگان و طبرستان شد و خراسان را و آن اطراف را همه ضبط كرد .
و چون منصور از اين كار خراسان نيز دل فارغ شد ، ديگر كار علويان و خروج محمّد و ابراهيم پسران عبد اللّه بن حسن بن حسين بن على پيش آمد و ايشان دو بزرگ بودند كه مدّتى بود تا به دعوت مشغول بودند ، از آن وقت باز كه بنى عبّاس دعوت آغاز نهادند ، ايشان نيز دعوت مىكردند ، بلكه دعوت ايشان پيش از دعوت بنى عبّاس بود . و اين حكايت چنان بود كه پسران محمد على با ابناى حسين يار بودند و همه روز مذمّت بنى اميّه كردندى و گفتندى حق امامت اولاد رسول اللّه راست . و گويند منصور و برادران با اين محمّد و ابراهيم بيعت كرده بودند و چون ابراهيم الامام را بكشتند ، ايشان مخالف همديگر شدند و سفّاح به خود دعوت كرد و گفت : « حقّ امامت اولاد رسول اللّه راست چه تا عمّ باشد دختر را ميراث امامت نرسد » و ايشان گفتند : « حقّ امامت ما راست كه اگر