تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
فرستاد و گفت : « برو و دل او از من ايمن گردان . » بو حميد بيامد و بسى وعدهء خوب و استمالت داد . بو مسلم مىدانست كه اين همه فريب است و دل بر مرگ خوش كرده بود . روز ديگر منصور چهار مرد از مبارزان و مردمان قتال را بخواند و هر يكى را شمشيرى داد و در اندرون آن خيمه‌اى كه خود نشسته بود پنهان كرد و گفت : « شما بايستيد ، چون من با بو مسلم حكايت درگيرم شما حاضر باشيد ، هرگاه كه من دست دوگانه به هم زنم شما درآييد و بو مسلم را بكشيد . » پس كسى فرستاد و بو مسلم را بخواند و خود به هيبت بنشست و از غيرت مىلرزيد . بو مسلم سلام كرد و شمشيرى حمايل داشت . منصور به كراهيت جواب داد و گفت : « اين شمشير بده تا ببينم ! » بو مسلم شمشير از گردن بازكرد و بوسه داد و بر مصلّاى منصور نهاد . منصور شمشير را بركشيد و گفت : « نيكو سلاحى است ، اين مرا بايد ! » بو مسلم گفت : « تو راست . » و شمشير باز نيام كرد و زير زانو دركرد . پس بنياد عربده نهاد به ابو مسلم و هرچه مىگفت بو مسلم جوابهاى درشت قاطع مىگفت . منصور مخاطبهء او بر مجرم كرد . بو مسلم گفت : « يا امير المؤمنين ! مرا مكش كه از قتل من پشيمان شوى و روزى باشد كه تو را من به كار باشم و چون مرده باشم تو را پشيمانى بردهد . » منصور در تاب بود و دست برهم زد . آن چهار مرد از خيمه بيرون آمدند . منصور گفت : « دهيد اين سگ را ! » و آن هر چهار درآمدند و شمشير درنهادند و او را به يك لحظه بكشتند و در بساطى نورديدند و گوشهء خيمه بنهادند . « 1 »
هامش
( 1 ) . در تاريخ خلفا ( فعلا خطى ) در ذكر « صفت و سيرت ابو مسلم » چنين آمده : « و اين ابو مسلم مردى فاضل و دانا و شجاع بود ، و اخبار بسيار زياد داشت ، و كوتاه‌بالا بود و گندمگون و پاكيزه‌پوست و شيرين سخن و درازپشت و كوتاه‌ساق . هرگز كسى او را خندان نديد و هرگز از هيچ فتح تازه روى نشذ و از هيچ چيزى غمگين نگشت . و بر خوارج عظيم سخت‌دل بود ، و تازيانهء او تيغى بوذ . و هركه را بيافت كه با بنى اميه نسبتى داشت يا دل به سوى ايشان داشت از علما و دهاقين و سپاهى - از هر طايفه‌اى كه بوذ - همه را بكشت چنان‌كه گويند ششصد هزار مرد از خوارج كشته بوذ در حربها و در بيابانها و كوهها و در مغارها . و مردى غيور بوذ ، و سه زن داشت ، و در سالى يك بار به حرم خود درشذى . و جوانمرد و بىطمع بوذ . و هزار طباخ داشت و هر روز دويست و پنجاه گوسپند ، بيرون ماده‌گاو و اسب و شتر در مطبخ او بپختندى و هزار و دويست باركش شيلان خاص او بوذ و در هر راه و قافلهء حج كه بوذى منادى كردى كه هركه به جهت آش و طعام آتش بركند من از وى بيزارم و هركس آنچه مىخواهد از مطبخ من طلب دارد . ولادت او در سنهء اثنى و مائه بود و قتل او در سنهء سبع و ثلاثين و مائه و عمر او سى و پنج سال بوذ ، و لقب او « شاهنشاه » بوذ ، و در سر چهار سوى مرو تا سنهء سبع و ست مائه « پنج