تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
نيست ، كه او مرا به كشتن مىخواند و با وى وفا نيست و آن مساعى كه مراست در استحكام اين دولت ، كسى را نيست اما من از دور ، طاعت مىدارم و مريد و مطيعم . » منصور را نديمى بود كنيت او بو حميد و مردى معروف و مشهور بود ، گفت : « برو پيش بو مسلم و او را استمالت ده و تا سه روز كه پيش او باشى از وى تحمّل كن و چون بدانى كه او سخن تو قبول نخواهد كرد ، بگوى كه منصور از خداى و رسول بيزار است و نه از پشت محمّد بن على است ، كه اگر بو مسلم به فرمان من نيايد و به خراسان رود خود بيايم و اگر به تركستان رود خود بيايم و اگر به هندوستان رود خود بيايم و از پى او بازنگردم تا او را بگيرم و خونش بريزم و همهء جهان را به روى حلقهء انگشترى كنم . بو حميد پيش بو مسلم آمد و چند روز با وى اين خواهش مىكرد . بو مسلم گفت : « من هرگز به زندگانى روى بو جعفر نبينم ! » بو حميد چون مأيوس شد گفت : « چون تو سخن قبول نمىكنى ، سخنى چند درشت نيز گفته است بگويم ؟ » گفت : « بگوى . » بو حميد به همان موجب كه منصور سوگند خورده بود بازگفت . بو مسلم چون بشنيد ، سخت بترسيد و متحيّر شد . و منصور بعد از اين پيغام كه داده بود ، نامه نوشته بود به بزرگان و سرهنگان و رعايا كه بو مسلم به حكم ما بر سر شما حاكم بود ما او را معزول كرديم و او در ما عاصى است ، بايد كه اگر به خراسان آيد او را بگيرند و به حضرت ما فرستند . و نايب بو مسلم كه در خراسان بود اين معنى باز نمود و بو مسلم مضطر گشت و ندانست كه چه كند . و بو مسلم به رى بود ، چون اين اضطرار دست داد ، عزم كرد كه پيش منصور رود و گفت : « اگر من كشتنىام ، بارى او كشد . » پس برفت از رى با هشت هزار مرد . چون به حلوان رسيد پنج هزار مرد دست بداشت و گفت : « هم اينجا باشيد تا اگر مرا كارى باشد شما را بخوانم » و سه هزار مرد برگرفت و به كوفه آمد . چون به كوفه رسيد از آمدن پشيمان شد و گفت : « تركت الرأى بالرأى » ، و اين سخن مثل گشت . پس روز ديگر بو مسلم پيش منصور آمد و بر وى سلام كرد . منصور جواب او به خوشدلى داد و او را بنواخت و گفت : « يا عبد الرّحمان ! برو امروز به خانه [ 273 ] و بياساى كه ما را با تو مشورتهاست و بسيار كار در پيش است . » بو مسلم را به خانه‌اى خوش فرود آوردند و او را طعامهاى لذيذ فرستاد . روز ديگر او را خلعت داد و بو حميد را پيش او