برگرفت و پذيره آمد .
چون عبد اللّه دو سه منزل از شام بيرون آمد ، بو مسلم حيلتى كرد و نامهاى نوشت به عبد اللّه كه من مىشنوم كه تو با منصور مخالفى و او را بيعت نكردى ، مكن و بيعت كن كه او تو را هر مملكت كه خواهى بدهد و من تو را اين سخن از روى نصيحت مىگويم ، و الّا اينك مرا منصور اميرى شام داده و به سر مملكت خود مىروم و تو دانى و حرب منصور ، خداى داند كه چون باشد ؟ چون اين نامه به عبد اللّه رسيد ، اهل شام همه بترسيدند و گفتند : « ما را همهء خانومان و زن و فرزند به شام است و بو مسلم به شام مىرود و ما اينجا پيش عبد اللّه چهكار مىكنيم ؟ » همه بازگشتند . هرچند عبد اللّه گفت كه اى مردمان ! اين حيلت است كه بو مسلم مىكند ، و الّا منصور هرگز اميرى شام به بو مسلم ندهد ، يك نيمهء سپاه بازگشتند . بو مسلم با آن سپاه پنجاه هزار بر سر بقاياى لشكر عبد اللّه دوانيد ، و سه روز حرب كردند سخت ، و عبد اللّه مردى تمام بود . عاقبت چون لشكرش دلشكسته بودند ، هزيمت يافت و بگريخت و به بصره شد . بو مسلم لشكرگاه او همه غارت كرد و نعمت فراوان يافت و نامهء فتح به منصور فرستاد . و اين اول فتحى بود منصور را .
مقتل ابو مسلم صاحب الدعوة
پس چون منصور از فزع و بيم عبد اللّه بپرداخت و عبد اللّه گرفتار آمد و او را به زندان بازداشت ، ديگرباره دل در قهر بو مسلم بست و عهدى نبشت و پيش بو مسلم فرستاد و نامه كرد به وى كه تو هميشه ما را به كارى و خراسان از ما دور است اكنون اينك عهد شام نوشتم و فرستادم ، بايد كه بر سر مملكت شام روى كه امير تويى و شام مملكتى بهتر از خراسان [ 272 ] است ؛ تا به ما نزديك باشى .
بو مسلم چون آن عهد و نامه ديد گفت : « منصور در قصد من مىكوشد و مىخواهد تا مرا از خراسان بازكند و شام نيز ندهد و به بهانهاى مرا بكشد . » پس عهد بازفرستاد و گفت : « خراسان مرا و شام تو را » ، و هم از آن منزل كه بود برگرفت و راه خراسان برفت و تا حلوان هيچ جاى نايستاد . منصور دل بر قتل بو مسلم نهاد و مردمان را به پيغامهاى نرم و درشت مىفرستاد ، هرچند به ابو مسلم گفتند قبول نكرد و گفت : « مرا پيش او شدن روى