بىلشكر ماند ، مرد به خيمهء او فرستاد و او را بكشتند و هيچكس از بنى اميّه و متابعان او نماند و عالم به سفاح صافى گشت و بيعت تازه كرد بر آنكه بعد از سفاح ، بو جعفر المنصور خليفه باشد و بعد از او عيسى بن موسى بن على . پس بو جعفر را بدين كار به خراسان فرستاد جهت آنكه اتمام اين بيعت كند . چون بو جعفر به خراسان رسيد و اين خبر به ابو مسلم گفت ، بو مسلم را خوش نيامد امّا كراهيت پديد نكرد و حرمت منصور بداشت ، اما همچون بار اول نه . منصور آن نيز در دل كرد و پيش سفاح « 1 » آمد و گفت : « بو مسلم را بكش كه اگر او را نكشى به دست ما هيچ نيست . » سفّاح گفت : « اى برادر ! من او را چگونه كشم ؟ كسى را كه همهء جهان به شمشير بستد و رايگان به دست من اندر نهاد . » بو جعفر تن زد .
و در آن سال بو مسلم اجازت حج خواست . سفاح اجازت داد . بو مسلم با هشت هزار مرد از مبارزان خراسان بيامد و به كوفه شد و سلام بر امير المؤمنين كرد . سفاح او را بنواخت و خلعت افكند و بو جعفر را با وى به حج فرستاد و هنوز ايشان از حج نيامده [ 271 ] بودند كه سفاح درگذشت به سال صد و سى و شش از هجرت سيزده روز از ذو الحجّه مانده . و او چهار سال و نيم خلافت راند و او را سى و شش سال عمر بود و بزرگ و فاضل مردى بود و عيسى بن موسى بر وى نماز كرد و بيعت از مردمان بستد و خبر به مكّه فرستاد و بو مسلم و منصور هر دو به شتاب بيامدند .
خلافت ابو جعفر منصور بن محمّد بن على برادر سفّاح
و چون بو جعفر به خلافت بنشست او را « منصور » گفتند . و منصور از دو كس ايمن نبودى ؛ يكى از بو مسلم و يكى از عمّ خود عبد اللّه بن على ، و اول به كار عبد اللّه برايستاد ، و او مردى بزرگ بود و در عهد سفّاح مملكت مغرب و شام داشت . و چون سفاح بمرد ، او با منصور بيعت نكرد و اهل شام با وى بيعت كردند . پس منصور با بو مسلم مشورت كرد در كار عبد اللّه و گفت : « بدين كار تو را بايد رفتن يا مرا ؟ » بو مسلم گفت : « من بروم 3 . » و منصور پنجاه هزار مرد به بو مسلم داد و به شام فرستاد . عبد اللّه هشتاد هزار مرد از شام
هامش
( 1 ) . در متن : « بو جعفر » .