تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
و برو به كوفه و پيش امير المؤمنين رو و بگوى مرا بو مسلم فرستاده است تا بو سلمه را بكشم . » آن مرد بيامد . سفّاح او را در خانه پنهان كرد و يك ماه صبر كرد تا بو سلمه را بر خود ايمن گردانيد و هر روز او را بنواختى ، پس يك شب آن مرد را بخواند و با پنجاه مرد بفرستاد و گفت : « امشب به راه بنشينيد چون بو سلمه از پيش من برخيزد و به خانه رود او را بكشيد و خود پنهان شويد . » و آن شب چون بو سلمه برخاست كه به خانه رود ايشان در راه او را بكشتند . غوغا درافتاد كه خوارج آمدند . ايشان بگريختند . روز ديگر سفّاح بگريست و به تعزيت او حاضر شد و بر وى نماز كرد و گفت : « دريغ از وزيرى چون او ! » و بو جعفر يك ماه در خراسان بود و بازگشت . و بو مسلم چنان قوى بود در خراسان كه هيچ‌كس را زهره نبود كه از بيم وى [ 270 ] بر خود جنبيدى . و چون بو جعفر باز پيش سفّاح آمد گفت : « بو مسلم عظيم بزرگ است و بيم هست كه عاصى شود . » سفّاح گفت : « او عاصى نشود ، زيرا كه او اين همه از قوت ما مىكند . » بو جعفر گفت : « بو مسلم كه همچون سليمان كثير را به يك لحظه مىتواند كشت . » سفّاح گفت : « يعنى سليمان را كشت ؟ ! » گفت : « بلى . » گفت : « چگونه بود ؟ » گفت : « روزى نشسته بوديم و من گفتم كه سليمان عظيم با قوّت است و بوى عصيان از وى مىآيد . » بىاجازت و آگاهى من او را بخواند و هم در آن مجلس گردن بزد و گفت : « مرا امير المؤمنين فرموده است كه هركس كه در اسلام و اعتقاد او به شك باشى او را بكش ! اكنون كسى كه سليمان كثير را كه پادشاه تمامت خراسان بود به يك لحظه مىتواند كشت ، اگر خواهد كه اين دولت بگرداند تواند . » سفّاح گفت : « تن زن « 1 » و اين سخن مگوى كه او اين همه از دوستى ما مىكند و او هرگز عاصى نشود ، خصوصا در من . » و بو جعفر منفعل شد . پس كار سفّاح قوى گشت و او را غمى ديگر نماند مگر آنكه يزيد بن عمرو بن هبيره كه از بزرگان بنى اميه مانده بود قهر كند و او در واسط به حصار بود و حسن قحطبه بر در او نشسته بود . عاقبت زينهار خواست . سفّاح زينهار نامه به خط خود نوشت و پيش او بردند . او بيرون آمد با ده هزار مرد و پيش سفاح آمد و بيعت كرد . سفاح او را بر خود ايمن گردانيد و سپاهى را كه با وى بودند هر هزارى را به بهانه‌اى جايى فرستاد . چون يزيد
هامش
( 1 ) . تن زدن كنايه از ساكت شدن است ( انجمن آرا ) .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 340 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى