تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
بازآمد ، چنان كه ميان لشكر يزيد و لشكر قحطبه هفت فرسنگ ماند . قحطبه سپاه خود برگرفت و آهنگ كوفه كرد و رود فرات در پيش رو بود . يزيد ، معن زائده را كه از بزرگان عرب و از مشاهير اسخياى دهر بود بفرستاد با پنج هزار مرد و گفت : « برو و راه آب بر قحطبه بگير . » قحطبه سپاه خود را [ 268 ] به زير تراز جسر برد و گفت : « من بىجسر مىگذرم » و وصيّت كرد و گفت : « اگر مرا در اين گذشتن حدثى برسد ، پسر من حسن خليفهء من است و به كوفه رويد پيش وى و در كوفه مردى است نام او ابو سلمة الخلال و او وزير امام است ، هرچه او گويد آن كنيد . » و وقت نماز شام آن سپاه به رود درافكند . معن بيامد و بر سر رود بايستاد . قحطبه خواست كه از كنار رود بيرون آيد ، معن ، قحطبه را بشناخت و شمشيرى ناگاه بر سرش زد و تا ناف فرو دريد و لشكر ندانستند كه قحطبه كشته شد ، همه از آب برآمدند و بر لشكر معن زدند و همه را هزيمت دادند . روز ديگر ، لشكر قحطبه به كوفه اندر شد و پسر كهتر قحطبه ، نام او حميد بن قحطبه را بر خود امير كردند و كسى به موصل فرستادند پيش حسن و گفتند : « بيا كه پدر ، تو را خلافت خود داده . » حسن بيامد و لشكر همه مطيع او شدند . و بو سلمة الخلال بيرون آمد و سياه پوشيد و دعوت آشكارا كرد ، همچنان كه بو مسلم به خراسان كرد . هر كه از بنى اميّه بود همه بگريختند و پنهان شدند . و حسن از كوفه سپاه برگرفت و به واسط شد به حرب يزيد بن عمرو بن هبيره . و تا اين همه كارها در خراسان و عراق برفت ، ابراهيم الامام كشته شده بود و حديث آن از پيش رفت كه سفّاح به كوفه آمد و در كوفه بنياد خلافت نهاد .

خلافت امير المؤمنين سفّاح رضى اللّه عنه

و گفتيم كه آن روز كه سفّاح خطبه كرد ، او را تب گرفته بود . روز ديگر بهتر شده بود ، بيامد و به مسند خلافت بنشست در شهر كوفه و كارها را ضبط كرد و به هر شهرى و ولايتى كه دانست كه ضرورت است سپاهى نامزد كرد و لشكرى به مدد حسن قحطبه بفرستاد به واسط و سپاهى به موصل فرستاد و خود لشكر تمام برگرفت و روى به شام نهاد و اميرى به خلافت خود در كوفه بنشاند . و سفّاح برفت و بر لب رود زاب فرود آمد . و او را عمّى بود بغايت بزرگوار ، نام او
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 338 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى