خراسان سياه بپوشيدند و تكبير كردند و آن شب در كنار آن ديه آتش بسيار كردند تا روستاهاى مرو را همه خبر شد و تا روز مردمان مىآمدند هزارگان دو هزارگان همه با سلاح ، و آن روز تا شب بر پشت اسب ايستاده بودند ، و چون وقت نماز درآمدى ، از پشت اسب نماز كردندى . و سه روز همچنين بود و بسيار لشكر گردآمدند . و بو مسلم در آن صحرا سراپرده زد و طعام بسيار بساخت و به لشكر داد . و اوّل فتحى كه بكرد آن بود كه نصر سيّار هزار سوار به حرب او فرستاد . بو مسلم دو هزار بفرستاد و ايشان را بشكست و امير ايشان را بگرفت و دست بازداشت . او با پيش نصر شد . نصر از وى پرسيد كه اين مردمان را چگونه ديدى ؟ گفتا : « مردمانى ديدم كه نماز كنند و قرآن خوانند و امر معروف و نهى منكر به جاى آرند و مردم را به دعوت آل رسول مىخوانند و اين كار به زودى تمام شود . » و در آن حال ، نصر به حرب جديع كرمانى مشغول بود و به ابو مسلم نمىپرداخت . در اين حال سه بيت تازى گفت و به دمشق فرستاد پيش مروان و صورت حال تشويش و فتنهء خراسان در آن ياد كرد و هذا شعر :
ارى بين الرّماد و ميض جمر * فاحج بان يكون له ضرام
فانّ النّار بالعودين تدكى * و انّ الحرب مبدوها الكلام
فقلت من التعجب ليت شعرى * ا ايقاظ اميّة ام نيام
و بو مسلم هر روز لشكرى به شهرى مىفرستاد و بعضى داعيانى كه آنجا بودند مىگرفتند و شهر را ضبط مىكردند . نصر سيّار ده مرد فاضل از فقها پيش بو مسلم فرستاد و گفتا : « برويد و سيرت و مذهب اين مرد بدانيد كه چه مذهب دارد ؟ » ايشان بيامدند و بو مسلم را ديدند در خيمه با هيبت نشسته و مردمان با سلاح پيش و پس خيمه ايستاده و سليمان كثير پيش او نشسته . ايشان گفتند : « يا امير ! تو چه نام دارى ؟ » گفت : « نام من عبد اللّه . » گفتند : « همه كس عبد اللّهاند ! » بو مسلم گفت : « شما را نام من به كار نيست ، شما از مذهب من بپرسيد . » ايشان گفتند : « معتقد تو چيست ؟ » بو مسلم گفت : « من امر معروف و نهى منكر نگاه مىدارم و دعوت و نصرت آل رسول اللّه مىكنم ، اگر شما را بيعت مراد است اينك دست بياريد و اگر شما را علم بايد برويد [ 266 ] پيش امام كه علم با اوست . » ايشان برخاستند و گفتند : « چون با تو علم و نسب هيچ يكى نيست ، تو را زود بكشند ! » بو مسلم گفت : « من شما را بكشم ان شاء اللّه . »