آن ده مرد بازآمدند و گفتند : « از اين مرد چيزى نيايد . » نصر مردى گربز بود ، كس فرستاد پيش كرمانى و گفت : « اين مرد كه آمده است نه سيرت دارد و نه نسب و نه مذهب ، اكنون تو با ما يكى شو تا ما او را از ميانه برداريم ، آنگاه من دانم و تو . » كرمانى اين راى اجابت كرد و بو مسلم اين آگاهى بيافت . كس فرستاد پيش كرمانى و گفت : « نصر اين فريبى است كه به تو مىدهد و مىخواهد كه به يك سگ دو روباه بگيرد و پيش تو را برمىگيرد تا كار او آسانتر شود . » كرمانى بيدار شد و از اين تدبير بازگرديد .
و بو مسلم همچنان مظفّرتر شد و هر روز به نو شهرى و قصبهاى مىگرفت و وفد نيز از هر جايى مىآمد و به دل خود بيعت مىكردند .
روزى نصر سيّار حيلتى كرد و با كرمانى صلح كرد و او را از خود ايمن گردانيد ، ناگاه او را بكشت . او را دو پسر بود ؛ يكى على و يكى عثمان . آن هر دو پسر با هفت هزار مرد پيش بو مسلم آمدند و با او يكى شدند . بو مسلم ايشان را مدد داد تا با نصر حرب كردند و نصر بگريخت و از خراسان جز از شهر نيشابور به دست نصر هيچ نماند و بو مسلم قوى شد و ديوانها بنهاد چو ديوان عرض لشكر و چو ديوان شمار بيت المال و چو ديوان قضا .
و در آن موضع كه نشسته بود گرد خود كندهاى كرد و بر هر درى اميرى بنشاند و آلت پادشاهى همه بساخت . و از همهء شهرها نامهها آمد كه از كسان بنى اميه كس نماند و بو مسلم مردى فقيه را معيّن كرد تا هر روز در لشكر ، وعظ گفتى و مردمان را راه شريعت آموختى و امر معروف و نهى منكر درآموختى و لشكر به ماوراء النهر فرستاد و اكثر بخارا و سمرقند و آن بلاد بگشاد .
و نصر يكبار ديگر حرب كرد و شكسته شد و نيشابور نيز از دست برفت . و نصر روى به قومس و گرگان نهاد و دو رسول فرستاد يكى به عراق سوى يزيد بن عمرو بن هبيره و يكى به شام پيش مروان و چهار بيت انشا كرد در آن معنى كه از اين بيضهها كه مرغ فتنه در خراسان نهاد اى بسا عجايب كه پيدا خواهد شد . و ابيات اين است ، شعر :
ابلغ يزيد و خير القول اصدقه * و قد تبيّنت الاخير فى الكذب
انّ خراسان ارض قد رايت بها * بيضا لو افرخ قد حدثت بالعجب
فراخ عامين الّا انّها كبرت * لمّا يطرن و قد سربلن بالزّغب
فان يطرن و لم يحتل لهنّ بها * يلهبن ببران حرب ايّما لهب