را مردى بايد پير و رسيده از اهل بيت عباس . » پس سيصد هزار درم به بو مسلم داد و گفت : « تو بازگرد و پيش امام شو و بگوى تا كسى بزرگتر از تو بفرستد ! » بو مسلم حق حرمت امام را كه فرموده بود كه فرمان سليمان كن ، هيچ نگفت و بازگشت .
و در شهر مردى بزرگ بود او را « بو داوود » گفتندى و نام او خالد بن ابراهيم بود از مهتران دعات بنى عبّاس . چون اين خبر بشنيد كه كسى از پيش امام آمد كه به خراسان خروج كند و سليمان فرمان نبرد و او را بازگردانيد ، ابو داوود گفت : سليمان كافر شد ، زيرا كه فرمان امام را دست بازداشت ، از آنكه هر كه فرمان امام نبرد فرمان پيغمبر نبرده باشد و هركه فرمان پيغمبر نبرد ، به حكم خداى كار نكرده باشد ؛ چنان كه خداى مىفرمايد :
« وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً »
« 1 » و ابو داوود مردى از نقيبان بزرگ بفرستاد و گفت : « برو و هركجا بو مسلم را بيابى ، اگر خود در مكّه باشد ، او را بازگردان . » آن رسول برفت و او را در دامغان بيافت . بو مسلم گفت : « من بازنگردم كه امام مرا فرموده است كه به فرمان سليمان كار كن . » ايشان را قال و قيل بود كه نامهاى رسيد از ابراهيم الامام به بو مسلم كه تو كه بو مسلمى ، به هركجا رسيدهاى بازگرد و به خراسان شو . و دو علم فرستاده بود ، گفت : « اين دو رايت را كه يكى را نام « سحاب » كردهام و يكى را نام « ظل » هر دو را به خراسان بر و خود جامهء سياهپوش و با مخالفان جهاد كن و تا بتوانى در خراسان كسى كه زبان تازى داند زنده مگذار و خواستهء بيت المال به دست نقيبى بفرست و فرمان سليمان كثير كن . » و نامهها كرده بود به اهالى شهرها كه فرمان سليمان و مدد بو مسلم كنيد .
بو مسلم چون نامهء امام بخواند به خراسان بازگشت و به مرو نشست [ 265 ] و نامهها به شهرها روان كرد و گفت : « اهل شيعه را همه آگاه كنيد كه من روز شنبه اوّل رمضان به مرو به فلان ديه بيرون مىآيم . » و آن ديه مقام سليمان بن كثير بود . پس همه به عزم شدند و سلاحها راست كردند و موقوف وعده بودند . چون روز وعده فرا رسيد ، بو مسلم آن لوا و رايت را به نيزه اندر كشيد و خود جامهء اطلس سياه پوشيد و سليمان و جملهء اهل
هامش
( 1 ) . سورهء « احزاب » ، آيهء 36 .