گفتند : « امام آمده است مىخواهيم كه روى او ببينيم . » او گفت : « هنوز نيامده است . » جمعى سرهنگان سعى كردند تا نشان آن خانه بيافتند كه سفّاح و ياران در آن بودند .
بيامدند و به اندرون رفتند . دوازده مرد ديدند كه نشسته بودند . سرهنگى بزرگتر بود نام او ابو الجهم ، گفت : از شما عبد اللّه الاصغر كدام است ، لقب او سفّاح ، پسر محمّد بن على بن عبد اللّه بن عباس ؟ ايشان اشارت كردند به سفّاح . ابو الجهم گفت : « السّلام عليك يا امير المؤمنين ! » پس آن يازده تن برخاستند و همه به خلافت بر سفّاح سلام كردند و بيعت تازه كردند . روز ديگر همه بيرون آمدند و به مسجد كوفه شدند و سفّاح به منبر شد و خطبهاى مختصر كرد . و او را آن روز تب آمده بود . گفت : « اى مردمان ! بدانيد كه حق امامت به مركز اصلى بازشد و بنو اميّه اين كار به ظلم و ناحق گرفته بودند ، اكنون همه بيعت بنو عبّاس تازه كنيد » . اين بگفت و از منبر فرودآمد و برفت به خانه و بخفت . و برادر بزرگترش ابو جعفر المنصور به پايهء منبر برآمد و بيعت تمامت اهل كوفه از مردمان بستد .
خروج ابو مسلم صاحب الدعوة به خراسان و عراق و شايع شدن دعوت
آمديم با قصهء بو مسلم الدّاعى للولد عبّاس .
و در نسب اين ابو مسلم اختلاف است . بعضى گويند بندهاى بود كه يكى از معارف قريش به ابراهيم الامام بخشيده بود در زندان ، و بعضى گويند پسر مردى سرّاج بود از شهر كوفه كه خدمت ابراهيم كردى ، و گروهى گويند كه مادرش كنيزكى بوده از آن بنى عبّاس و كسى از بنى عبّاس با وى نزديكى كرده بود و او آمده بود .
[ 264 ] فى الجمله نام او عبد الرّحمان بود و كنيتش بو مسلم و مردى قوىاندام مردانهء فاضل كامل و همهء نشانههاى او در كتاب ديده بودند كه امامت به دست او به ولد عبّاس آيد . و چون سليمان كثير پيغام فرستاد به ابراهيم كه وقت دعوت و خروج است و كسى از نزديكان و خويشان خود را بفرست ، ابراهيم ، بو مسلم را بخواند و او را گفت : « من تو را كارى مىفرمايم ، بايد كه به خراسان شوى و دعوت بنى عباس آشكارا كنى » گفت :
« فرمانبردارم . » گفت : « اول به عراق شو به شهر كوفه و اين نامهء من به بو سلمة الخلال ده و خود به خراسان شو و به اتفاق سليمان بن كثير كار كن . »
بو مسلم تنها برفت از مدينه و به كوفه آمد و نامهء امام به بو سلمه داد و خود به تعجيل به خراسان شد و پيش سليمان آمد . سليمان گفت : « اين كار كار اين جوان نيست ، اين كار