تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
دوازده كس ديگر از برادران و خويشان در خانه‌اى بودند ، همه را بگرفتند . آن مرد چون درآمد و آن دوازده كس را ديد گفت : « اين كس كه نام او ابراهيم است ، پسر محمد على كدام است ؟ » همه اشارت به ابراهيم كردند . او گفت : « نشان اين ابراهيم بر روى اين جوان ديگر مىبينم . » ابراهيم گفت : « اگر تو ابراهيم مىخواهى ، منم تو را با ايشان چه‌كار ؟ » پس دست ابراهيم گرفت و بيرون آورد و آن ياران همه بپراكندند . و آن نشان كه گفته بودند بر روى عبد اللّه الاصغر بود ، آن‌كه او را سفّاح گفتندى . پس ابراهيم را به دمشق بردند پيش مروان . مروان چون او را بديد گفت : « اين آن نشان كه در كتاب ديده‌ايم ندارد . » فرستاده گفت : « آن نشان بر روى برادرش بود ، چون تو گفتى ابراهيم را بياور من او را آوردم . » مروان گفت : « اى ابله ! اصل نشان بود ، نه نام و اين خلافت به او خواهد رسيد كه نشان دارد نه نام ، اكنون خود رفت ! » پس بفرمود تا ابراهيم را به زندان كردند . وزير مروان مشورتى نيكو به مروان داد و گفت : « چون تو را يقين است كه دولت بنى اميّه به آخر انجاميد و ولد عباس امروز دعوى امامت مىكند ، تو با اين جوان نيكويى كن و دختر خود به او ده ، اگر خداى تعالى خود دولت با شما دهد ايشان خويش‌اند و از دامادى او تو را ننگى نيست كه از بنى هاشم است و تو از بنى اميه ، همه بنى اعماميد ، و اگر دولت ايشان را خواهد بود ، بارى به جان تو [ 263 ] آسيبى نرسد » . از آنجا كه تهمت ملك و ملكدارى بود ، مروان اين سخن قبول نكرد و بفرمود تا ابراهيم را در زندان بكشتند و روز ديگر چنان نمود كه ابراهيم خود را بكشت . او را بيرون آورد و نماز كرد و جزع نمود و در شام به گور كرد . پس آن دوازده مرد چون خبر قتل ابراهيم بشنودند ، همه برخاستند و روى به عراق نهادند و به كوفه درآمدند . و ابراهيم چون از ايشان جدا مىگشت به سرّ با ايشان گفته بود كه اگر مرا در شام بكشند عبد اللّه الاصغر خليفهء من است ، فرمان او بريد ، و بعد از وى عبد اللّه الاكبر ، آن‌كه كنيت او ابو جعفر است . پس ايشان چون به كوفه آمدند پيش ابو سلمة الخلال رفتند و او ايشان را به خانه پنهان كرد . و ابو سلمه از دعوت و نصرت بنى عباس پشيمان شده بود ، عزم كرد كه ابو العبّاس سفّاح را بكشد و دعوت و امامت با يكى از اولاد حسين بن على گرداند . اعيان بنى عباس را معلوم شد كه امام به كوفه آمده . جمعى بزرگان برخاستند و پيش بو سلمه آمدند و
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 332 | مير هاشم محدث / محمد بن على بن محمد شبانكاره اى