تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
بنشينند و عاقبت خلافت من به فرزندان و آيد تا آخر الزّمان . و چون اين سخنان معقول بود ، جملهء عالم قبول كردند و نيز عهد بنى اميّه دراز شده بود و [ مردم ] از دست ظلم ايشان به طاقت رسيده . و سيزده سال آن دعوت پنهان بود ، الّا مردمان خوّاص دانستندى كه امام كيست و كه خواهد بود . مردمان عوام اين‌قدر بگفتندى كه فلان روز امامى بيرون خواهد آمد كه جهان بگيرد . ايشان اين معنى پنهان داشتندى و انتظار روز وعده مىكردندى و هر سال درم بيعتى كه حق بيت المال است به دست آن مرد كه داعى بودى مىسپردندى و او سلاح بسيار خريدى و آن درم به حكم نامهء امام تصرّف كردى . و چون محمّد بن على سيزده سال دعوت كرد وفات يافت ، و او را پنج پسر بود ؛ مهترش ابراهيم و بعد از او عبد اللّه و او ابو جعفر منصور بود ، آن‌كه بعد از سفّاح خليفه شد يعنى پدر مهدى و جدّ هارون ، و سوم عبد اللّه الاصغر ، و او بود كه او را سفّاح خواندندى و اوّل خلفاى بنى عباس است ، و چهارمين را نام موسى و پنجم يحيى . و ابراهيم بعد از پدر دعوت كردى و در عراق داعىاى داشته بود نام او ابو سلمة الخلال و به خراسان [ 262 ] بكير بن ماهان . و بكير بمرد و ابراهيم داعىاى بگماشت ، نام او سليمان بن كثير . و اين سليمان آن سال به مكّه آمد و بيست هزار دينار زر و دويست هزار درم به ابراهيم داد و چون به خراسان بازآمد ، شيعت آل عبّاس زيادت از شيعت بنى اميّه ديد . نامه كرد به ابراهيم كه وقت خروج است . و كسى از اهل بيت خود به خراسان فرست كه رسم حرب و لشكركشى داند و قواعد مذهب و ملّت و دين نيكو شناسد . پس ابراهيم الامام در آن سال بو مسلم را به خراسان فرستاد . و ابراهيم الامام تا غايت در مكّه و مدينه متوارى بودى با جمعى از ياران و داعيان . و چون خبر بو مسلم به خراسان رسيد ، نصر سيّار نامه كرد به مروان و گفت : « لشكر عبّاسيان خروج كرد و اوّل از خراسان برگرفت ، اكنون اين كس كه دعوى امامت مىكند ، نام او ابراهيم است و بر روى او نشانى بدين صفت است ، او را طلب بايد كرد كه بكشند تا فتنه بنشيند . » پس مروان يكى با جمعى سواران بفرستاد و گفت : « در مكّه و مدينه شويد و اين مرد را طلب كنيد . » ايشان بيامدند و تا غايتى مىگشتند كه ايشان را بيافتند و ابراهيم الامام با