عبد اللّه القسرى ، آنكه هشام او را مصادره كرده بود و در زندان بمرده بود ، آن پسرش كه نام او يزيد بن خالد بود به زندان درشد و هر دو پسران وليد را بكشت . يوسف بن عمرو بن هبيره نيز در زندان بود ، او را نيز بكشت .
مروان با سپاه به دمشق آمد تا حرب كند و پسران وليد را بيرون آورد . خود ايشان را كشته بودند . ابراهيم از دمشق بگريخت و مروان دمشق را بگرفت و متحيّر شد ، ندانست كه كه را به خلافت بنشاند . مرد به زندان فرستاد تا كسى بيارند و حال كشتن پسران وليد بپرسد . مردى در زندان بود از بزرگان عرب نام او ابو حميد الشّيبانى [ 260 ] . او را بياوردند .
چون روى مروان بديد گفت : « السّلام عليك يا امير المؤمنين ! » مروان گفت : « خاموش كه من تو را از حال خلافت مىپرسم . » بو حميد گفت : « و اللّه كه يزيد النّاقص خلافت بعد از خود تو را داده بود ! و چون مردمان اين حديث بشنودند گفتند كس بدين كار از تو حقتر نيست ، زيرا كه اصل مروانيان تويى و نبيرهء مروان بزرگى ! » مروان اگرچه ابايى مىنمود ، عاقبت با وى بيعت كردند و به خليفتى بنشست .
مروان بن محمد بن مروان - آخر خلفاى بنى اميّه او بود و خلافت به وى تمام شد . در ايّام او چندان فتنه برخاست كه همهء عالم مضطرّ شدند ؛ هم در عراق و هم در خراسان و هم در شام و مغرب و در آذربايجان . اول اهل حمص بجوشيدند . مروان با پنجاه هزار سوار به حمص شد و ايشان را به صلاح بازآورد . مردمان دمشق در غيبت مروان از مروان عاصى شدند . مروان با ايشان حرب كرد تا صلح كردند . طبرستان نيز بشوريد و مروان سپاه فرستاد و قريب دو سال شام و اين بلاد مذكور ، بر مروان صافى شد .
و او را دو پسر بود ؛ يكى عبد اللّه و يكى عبيد اللّه ، ايشان را ولايت عهد داد و خود بدان نرسيدند .
و در عهد مروان ، عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز امير خراسان و عراق و فارس و جملهء عجم بود و اين مساجد كه امروز كهنه است و در فارس و كرمان ، به عمر بن عبد العزيز باز مىخوانند ، همه او بنا نهاده .
و در عهد او مردى از كوفه بيرون آمد از اسباط جعفر بن ابى طالب و كوفه بگرفت و كارش قويتر شد . مروان نامه كرد به عبد اللّه بن عمر بن عبد العزيز كه سپاه به كوفه بر و با علوى حرب كن ، عبد اللّه به كوفه شد و با علوى حرب كرد و او را برمانيد .
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 329
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٢٩