تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
سيرت عمر نگاه داشتى و داد و عدل كردى و فرزندان رسول را حرمت‌دارى كردى ، و مردى نيكوسيرت خوب صورت خيّر بود و او را « اشجّ بنى اميّه » گفتندى از آنكه در كودكى او را اسبى لگدى به روى زده بود و استخوان رويش شكسته بود و اثر زخم مانده . و عمر در خلافتى محكم بود و ظالمان را نتوانستى ديد ، و يزيد بن مهلب را از خراسان باز كرد و خالد بن عبد اللّه القسرى را بفرستاد و يزيد را بند كرد و هنوز در زندان بود كه عمر بن عبد العزيز وفات كرد و مسيلمة بن عبد الملك را از شام باز كرد . و سال صد از هجرت درآمد و در اين سال محمّد بن على بن عبد اللّه بن عبّاس آغاز دعوت عباسى نهاد و او را غلامى بود ميسره نام ، و به خراسان فرستاد و عراق . او برفت و از پنهان ، بيعت آل عبّاس از مردمان مىستد . و مردمان نيز از بنى اميه سير شده بودند كه سيرتهاء مذموم داشتند . و عمر بن عبد العزيز در سال صد و يكم از هجرت وفات كرد در دير سمعان و او دو سال و شش ماه خليفه بود . يزيد بن عبد الملك مروان - و چون عمر نماند ، مردمان با پسر عبد الملك بيعت كردند ؛ يزيد بن عبد الملك بن مروان به حكم وصيت سليمان كه گفته بود بعد از عمر او خليفه باشد . و يزيد مردى عادل بود . و در عهد او يزيد بن مهلب از زندان بجست ، زيرا كه يزيد بن عبد الملك سوگند خورده بود كه اگر او خلافت يابد ، عضوى از يزيد بن مهلب ببرد كه جفاهاى بسيار در حقّ او كرده بود . و يزيد مهلب به بصره آمد و اهل بصره را عاصى گردانيد . مسيلمة بن عبد الملك را به حرب او فرستاد و اهل بصره در حق يزيد مهلب غدر كردند . يزيد با دو هزار مرد خود بايستاد و حرب كرد تا كشته شد . بعضى از خويشان او به حصارى درشدند . مسيلمه ايشان را بيرون آورد و همه را بكشت و از آل ابى صفره ديّار نماند . و در عهد او امير مدينه مردى بود نام او عبد الرّحمان الفهرى و او را نظر حكومت گرفت و مرد به دختر حسين بن على فرستاد از فرزندان حسين كه زن من شو . او گفت : « من زنى پيرم و مرا وقت شوهر نيست . » [ 257 ] . او گفت : « اگر تو زن من نشوى ، سه پسر دارى ، هر سه به زندان كنم . » آن زن به يزيد نامه كرد و يزيد ، عبد الرّحمان را مصادره كرد و چنان [ او را ] درويش كرد كه در مدينه مىگشت به در خانه‌ها و دريوزه مىكرد . و اين از