عبد الملك او را نپسنديد . ديگرباره گفت ، كسى اجابت نكرد مگر حجّاج . سه بار بگفت ، همچنين حجّاج گفت : « من بروم . » عبد الملك بىاختيار ده هزار مرد به حجّاج داد و به مكّه فرستاد .
حجّاج سپاه به در مكّه فرودآورد و به كرّت اوّل ، سپاه عبد اللّه شكسته شد و عبد اللّه به مكّه شد و حصار گرفت . حجاج از عبد الملك مدد خواست . او شش هزار مرد بفرستاد . مكّه را حصار دادند و قحط افتاد سخت ، و چند ركن از كعبه خراب شد و كار عبد اللّه زبير تنگ اندر آمد و مشورت كرد با مادر ، و مادرش دختر ابو بكر بود نام آن زن اسماء . « گفت : اى مادر ! بيعت كنم با عبد الملك يا جنگ كنم تا كشته شوم ؟ » مادرش گفت : « اى پسر ! عاقبت همه كس مرگ است ، اگر تو دنيا خواهى و كافرى ، برو و بيعت كن و اگر مسلمانى خواهى و بهشت ، جنگ كن تا تو را به عز بكشند . » پس عبد اللّه سلاح پوشيد و سالش به هفتاد رسيده بود و از مكّه بيرون آمد و چندان حرب كرد كه مردمان عجب بماندند از دل و زهرهء او ، و تنش چند جاى زخم كردند [ 254 ] و همچون حسين على مىكوشيد تا او را بكشتند و پيش در مكّه بر دار كردند . تا يك سال آن لاشه بر سر دار بود و مادرش نگريست و مويه نكرد و پيش او نيامد . مردمان سرزنش كردند . او گفت : « از براى آن جزع نكردم تا مرا مزد صابران باشد و او را ثواب . »
و چون اين فتح به دست حجاج برآمد ، عبد الملك همهء عراق و حجاز و يثرب و بصره و كوفه و خراسان به حجّاج داد و حجّاج به حرب خوارج مشغول شد . و حجّاج هركه را يافت از اهل كوفه و بصره همه را بكشت . و حجّاج اگرچه به سيرت بد و ظلم معروف است ، بارى اين يكى نيكو كرد كه اهل كوفه را - آن غدّاران ناجوانمرد را - همه بكشت و اين به دعاى امير المؤمنين على بود كه گويند آن روز كه از حرب صفين بازگشتند گفت :
« خدايا ! كسى را بر اهل عراق مسلّط كن كه داد من از ايشان بستاند » ، و همان شب حجاج از مادر بزاد ، و رسول اللّه [ ص ] خود از آثار حجّاج نشان داده است و فرموده كه از بنى ثقيف شخصى پيدا شود مبير و معنى مبير خونريز باشد . لاجرم حجّاج آن همه خون بريخت . و اهل عراق از حجّاج نيك ترسيدندى و همه را هركسى به خيانتى و بهانتى بكشت .
و چون حجّاج همهء عراق راست بداشت ، آن سال كه زوال عمرش بود سعيد بن جبير
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 322
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٢٢