پس مختار خرم شد و آن نامه به هركس از تبع خود بنمود و لشكرى گرد كرد و به مكّه شد و محمّد را از بند عبد اللّه بيرون آورد و خواست كه حرب كند . محمّد نگذاشت و لشكر را بازگردانيد و خود به مدينه شد و به عبادت مشغول گشت .
و كار مختار قويتر شد و ابراهيم بن مالك الاشتر را با هفت هزار مرد به شام فرستاد به حرب عبيد اللّه زياد . ابراهيم بيامد و او را به حدود موصل بيافت و حرب كرد و او را بگرفت و بكشت و سرش به كوفه فرستاد پيش مختار . و مختار قوى گشت و دعوى كرد كه مرا وحى مىآيد اما اظهار نمىكنم ! و مردى گربز مردانه بود . و عبد اللّه زبير به كار وى برايستاد [ 252 ] و برادر خود را مصعب بن زبير كه او نيز مردى بىنظير بود به حرب مختار فرستاد . مختار سپاهى پذيرهء او فرستاد . معصب سپاه مختار را بشكست و اميرشان را بكشت . مختار خود با سپاهى بيست هزار از كوفه بيرون آمد و با معصب چهل هزار مرد بود . به هم رسيدند و سه روز حرب كردند . مختار مردى بىبدل بود ، بسيار مردانگى و اثرها نمود همچون على و حسين ، و اهل كوفه چنان كه عادت بىوفايى ايشان بود از مختار برگشتند . مختار با هفتصد مرد بماند ، به حصار كوفه اندر شد . آن هفتصد نيز با وى مساعدت نكردند . مختار گفت : « اى مردمان ! شما را البته خواهند كشت اگر بيرون مىآييد كه جنگ كنيد بارى به نام نيكو شهيد شده باشيد ، و الّا چون زنان شما را دست بسته بيرون آرند و بكشند . » ايشان همان عادت بىوفائى كار فرمودند . مختار روز ديگر غسلى كرده و بوى خوش به خود كرد و گفت : « امروز به عزم شهادت بيرون آمدهام » و با او بيست يار يكدل بود . همه بكوشيدند تا وقتى كه به قتل آمدند در دوستى خاندان على و مصعب كوفه بگرفت و به سراى سلطان بنشست و سر مختار پيش نهاد ، همچنان كه سال گذشته مختار در همين سراى نشسته بود و سر عبيد اللّه زياد پيش نهاده .
و در آن سال خوارج بسيار بيرون آمدند و مصعب به حرب ايشان مشغول شد و پارس و كرمان و خراسان همه بگرفت و عبد الملك را جز غم عبد اللّه زبير نماند و با كار او نمىتوانست پرداخت از آنكه در شام هنوز فتنهها باقى بود . و عبد الملك را يكى ابن عمّ بود نام او عمرو بن سعيد ، مردى جليل بود و از بنى اميه هيچكس از وى بزرگتر نبود و استعداد خلافت داشت و او را هزار غلام كمر زرّين زرخريد بود . بر عبد الملك بيرون آمد و شش ماه خلافت از عبد الملك بستد و خود تصرّف نمود و عبد الملك مبالغى
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 320
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٢٠