فرستاد و سليمان صرد را بكشتند و ديگران منهزم شدند . و اللّه اعلم .
خلافت عبد الملك بن مروان بن الحكم - و كنيت عبد الملك [ 251 ] ابو الوليد بود و نسبش :
عبد الملك بن مروان بن الحكم بن العاص بن اميه ، و او به سال هشتاد و شش « 1 » از هجرت بمرد و بيست و يك سال خلافت راند و عمرش شصت سال بود و او را سيزده پسر بود .
و چون او عهد خلافت يافت ، همهء جهان به سه قسم بود ؛ قسمى به دست عبد اللّه بن زبير بود و قسمى به دست مختار بن ابى عبيد بود ؛ پسر آن ابى عبيد كه در حرب مداين ، او را پيل سپيد بكشت ، و مختار مردى با نام بود و فصيح و فاضل و مردانه بود و به بهانهء خون امير المؤمنين حسين مدتى حكومت كوفه و عراق براند و دعوت به محمّد بن الحنفيه كردى و محمّد خود آگاه نبود از آن داوريها ، و مختار سخنان مسجع گفتى و مردم را بفريفتى و بسيار مردم را به بهانهء خون حسين بكشت . و دو خصم قوى بودند عبد الملك را ؛ يكى اين مختار و يكى عبد اللّه زبير . و عبد الملك مردى باراى بود و هر دو خصم را به حسن تدبير نيست گردانيد .
و صورت حال مختار آن بود كه او از كوفه بيرون آمد و دعوى كرد كه محمّد الحنفيه امام است و مرا گفته است كه اوّل كشندگان حسين را طلب كن و بكش تا آنكه من بيرون آيم و پسر مالك الاشتر - نام او ابراهيم - را بفريفت ، و او مردى مردانه بود و متابع او شد .
و كار مختار قوى شد و همهء عراق و عجم تا خراسان بگرفت و عزم كرد كه عبد اللّه زبير را بكشد و سه هزار مرد از راهبىراه به مكّه فرستاد . و عبد اللّه بيدار بود ، ايشان همه را بكشت و اين حيلت درنگرفت .
و عبد اللّه زبير چون استيلاى مختار از طرف محمّد الحنفيه مىديد و او در مكّه مىبود او را بگرفت و گفت : « بيعت كن . » محمّد حنفيه دست از اين جهان بداشته بود ، هرچند گفت ، قبول نكرد . گفت : « بيعت بايد كرد . » محمّد دو ماه امان خواست تا بيعت كند . پس عبد اللّه گفت : « اگر دو ماه بگذرد و بيعت نكنى تو را به آتش اندازم . » پس محمّد الحنفيه نامهاى نوشت به مختار كه تو دعوى دوستى خاندان على مىكنى و من در دست ابن الزّبير گرفتارم ، تدبيرى كن .
هامش
( 1 ) . در متن : « هفتاد و شش » .