خود رفت .
و عبيد اللّه بفرمود تا آن بيچارگان و عورتان و آن على بيمار را بياوردند . عبيد اللّه گفت :
« على را بكشيد ! » على گفت : « اى عبيد اللّه ! از خداى بترس و اگر تو را غم دين نيست و بارى حميّت مردان ندارى ، آخر قرابتى دارى . چون مرا بكشى مشتى عورات بىمرد بمانند و همه عمّزادگان تواند . » عبيد اللّه پسرزادهء ابو سفيان بود . چون اين حديث بشنيد ، شرمش آمد . گفتا : « ايشان را برگيريد و به دمشق بريد . » پس ايشان را همه بر شتران افكندند و به دمشق بردند پيش يزيد . چون ايشان را بديد بگريست و سر حسين پيش خود بنهاد و لعنت بر عبيد اللّه زياد كرد و گفت : « من نگفتم كه حسين را بكشيد ، من گفتم بيعت من از وى بستانيد يا او را پيش من آوريد تا من او را ولايتى دهم » و عذر بسيار از آن زنان بخواست و گفت : « گناه حسين بود كه كارى را كه خداى تعالى مرا و پدرم را داده است خواست كه از ما بستدى ! اكنون اين كار قضاى خدا بود ، شما دل خوش داريد » ، و ايشان را به خانهء خود فرستاد پيش زنان ، و ايشان را حرمت داشتند ، و گفت : « اين پسر را رها كردم تا قيّم اين عورتان باشد » ، و بعد از ده روز ايشان را به مدينه گسيد كرد .
و تن حسين زير دست و پاى اسب ، خرد كوفته بودند ، و عبيد اللّه گفته بود تا چنين كردند . گفتند نخواهيم كه او را به گور كنيد . عاقبت آن تن خرد كرده سه روز در صحراى كربلا افتاده بود و بر لب فرات دهى است آن را « غاضريه » گويند ، اهل آن ديه بيامدند و آن شهيدان را با تن حسين همه به رسم شهدا زير خاك كردند . و حسين را در سال احدى و ستّين من الهجره كشتند ؛ دهم محرم . عليه الرّحمة و الرّضوان .
[ بنى اميه ]
[ 249 ] طايفه دوم از ملوك عرب ايشان را بنى اميّه گويند . و بنى مروان نيز خوانند از آنكه مروان به خلافت نرسيد ، عليهم لعنة اللّه و الملائكة و النّاس اجمعين .
معاوية بن ابو سفيان - كنيت معاويه ، ابو عبد الرّحمان بود و نسبش اين است : معاوية بن ابو سفيان بن حرب بن امية بن عبد الشّمس بن عبد مناف ، و مادرش : هند بنت عتبة بن ربيع بن عبد الشمس . و معاويه چهار زن كرده بود و سه پسر داشت ؛ يكى عبد الرّحمان بود كه به كودكى بمرد ، و يكى يزيد و يكى عبد اللّه . و خلافت معاويه از آن روز گيرند كه