زخم تير و نيزه بزدند . صبر مىكرد و آه نمىكرد . عمر سعد و شمر هر دو انگشت به دندان مىخاييدند و گفتند : « ما هرگز آدمى بدين سختى و تحمّل نديديم ، يك آدمى با چهار هزار مرد مىكوشد و هفتاد جاى زخم تير و نيزه دارد و كسى را زهره نيست كه نزديك او رود . » و حسين سست شد از خون كه از اعضاى وى رفته بود ، برخاست و خواست تا حمله برد . پايش در زمين آمد و به روى درافتاد . لعينى شمشيرى بزد و يك دستش از بغل بينداخت . بازنشست و شمشير به دست ديگر گرفت و هركس كه پيش او مىآمد مىزد و مىكشت و تكبير مىكرد و دعا مىخواند تا سستتر شد و بر زمين نشست . عمر و شمر با سيصد سوار گرد او درآمدند و هيچكس زهره نداشت كه پيرامون وى رفتى و هرگاه كه حسين بر خود بجنبيدى آن مردمان از بيم بپراكندندى و چون ديگر حسين بازبنشستى ايشان باز جاى خود آمدندى تا حسين از كار بشد و به روى درافتاد و همچنان نام خداى مىبرد و دعوات و ذكر خداى مىخواند . عمر گفت : « شرمتان باد از مردى ! مردى مرده افتاده چهار هزار مرد زهره نداريد كه نزديك او شويد ؟ ! » مردى از لشكر شمر - نام او سنان - از اسب به زير آمد و سر مبارك حسين را جدا كرد . و گويند پيشتر نيزهاى بر پشتش زد و جان او با نيزه برآمد . چون سرش ببريد پيش عمر سعد بنهاد . عمر را كراهيّت آمد و زهره نداشت . بگريستى . پس آن سر به دست كسى دادند و پيش عبيد اللّه زياد فرستادند به كوفه .
[ 248 ] پس آن حرامزادگان قصد عورات حسين كردند و رختها را غارت كردند و چادرها را ببردند و يك پسر طفل ده ساله در خيمه مانده بود نام او علىّ الاصغر و او زين العابدين بود و آن روز تب داشت . قصد كردند كه او را نيز بكشند . عمر سعد گفت : « او را مكشيد تا پيش يزيد فرستيم . » پس آن زنان و اطفال را همه برگرفتند با آن علىّ الاصغر و به كوفه بردند . عبيد اللّه زياد چون اين فتح برآمد ، تهنيت نبشت و سر امير المؤمنين حسين پيش خود بنهاد و چوبى داشت و در دهان مبارك او مىزد . زيد ارقم كه از صحابهء كبار بود نشسته بود ، گفت : « اى عبيد اللّه ! مكن و اين بىادبى روا مدار كه من چند بار ديدم كه رسول اللّه [ ص ] بوسه بر اين لب داد . » آن لعين گفت : « اى زيد ! اگر نه آنستى كه مردى پيرى و صحابى رسول اللّه ، من تو را عبرت خلق ساختمى . » زيد برخاست و از آن مجلس بيرون شد و هرگز نه به مجلس عبيد اللّه آمد و نه به مجلس يزيد ، و گريانگريان به خانهء
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣١٥