بكن ؛ يا مرا رها كن تا بروم و هرگز طلب خلافت نكنم كه اهل كوفه مرا در اين ورطه انداختند و وفا نكردند و ايشانند كه امروز با تواند و همه بيعت من در گردن دارند و ايشان را دين نيست ، يا مرا رها كن تا خود پيش يزيد شوم و من دانم و او ، يا كسى همراه من كنيد تا به مكّه روم و مرا بسپارند تا به طاعت خداى مشغول شوم . » عمر سعد گفت : « تا از عبيد اللّه لعنتى بپرسم . » كسى پيش عبيد اللّه فرستاد . آن حرامزاده گفت : « چاره نيست از آنكه حسين پيش من آيد تا من او را پيش يزيد فرستم . » بدين سخن ده روز بگذشت و ماه محرّم درآمد سنة احدى و ستين من الهجره . و عمر سعد را از دل نمىآمد كه با حسين حرب كند ، هرچند مىخواست كه حسين بگريزد ، حسين را غم عيالان و فرزندان بود و آن لعنتى - عبيد اللّه بن زياد - تعجيل مىكرد و هر روز رسولى مىفرستاد پيش عمر سعد و گفتا : « حرب كن [ 246 ] و حسين را بگير يا بكش ، » و سعد توقف مىكرد . به عاقبت مردى را بفرستاد نام او شمر بن ذى الجوشن ، گفت : « اگر عمر حرب نكند ، تو او را بند كن و سوى من فرست ، و تو حسين را بكش و بايد كه آب فرات را بر حسين بگيرى تا همه به تشنگى بميرند . »
چون شمر بيامد و اين حال به عمر گفت ، عمر را ضرورت شد حرب كردن . پيشينگاه بود و گرماى گرم و رهگذر آب بر حسين ببستند . و حسين از مردان خود قريب سى مرد داشت ؛ بعضى كودكان و بعضى جوانان . و پيرامون خود كندهاى كرد و هيزم بسيار پيرامون آن نهاده و از مردمانى كه از مكّه و مدينه به بيعت او اندر بودند ، صد و ده تن در آن جايگاه حاضر بودند . مبارزان عرب بيامدند و پيش حسين بايستادند . حسين گفت :
« اى مردمان ! شما به جاى من كرم كرديد و شرط بيعت به جاى آورديد ، اكنون من مىدانم كه به صد و به دويست با سه هزار مرد و چهار هزار برنيايم و من در اين كار كشته خواهم شد ، شما بارى سر خود گيريد . » ايشان گفتند : « اى فرزند رسول اللّه ( ص ) ! ما بدان آمدهايم كه پيش تو جانها فدا كنيم و شهيد شويم . » حسين بر ايشان دعا كرد و در اين حال خواب به چشم حسين درآمد . چون بيدار شد گفت : « اى مردمان ! جدّم مصطفى - عليه السّلام - را به خواب ديدم . فرمود كه اى فرزند ! صبر كن بر اين بلا كه امشب پيش من خواهى بودن . اكنون كار من بود . »
پس آن چهار هزار مرد با عمر سعد و شمر صف بركشيدند و حرب آغاز نهادند . آن
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣١٣