دلاوران بر لشكر عمر سعد زدند و به يك زمان قريب سيصد چهارصد مرد بر زمين زدند . لشكر يزيد چون بديدند كه ايشان چنين مىكوشند ، به يك بار حمله آوردند و آن مبارزان صد و دهگانه يكانيكان مىآمدند و مىگفتند : « السّلام عليك يا فرزند رسول اللّه ! بدرود باش تا قيامت ! » و حرب مىكردند تا كشته مىشدند و هر يكى ممكن كه ده و بيست كس باز مىكشتند تا ايشان را مىكشتند ، جنگ سخت شد و آن صد و ده كس را همه بكشتند .
حسين را پسرى بزرگتر بود نام او على الاكبر ، پيش پدر ايستاده بود و حرب همىكرد ، به هر تير كه مىانداخت ، يك مرد از آن سگان مىكشت و زبانش از تشنگى خشك شده بود ، پيش پدر آمد و گفت : « يا پدر ! از تشنگى كار نمىتوانم كرد . » حسين گفت : « جان پدر ! چه كنم كه راه آب بر ما بستهاند . » و حسين زبان خود را در دهن پسر نهاد و مىمكيد تا پارهاى نم يافت و على ديگرباره به حرب اندر شد تا كشته گشت .
و حسين عيالان و زنان خود را در ميان عرشى كه از چوب و خاشاك ساخته بود در آن صحرا نشانده بود و پسرى دو ماهه داشت . آواز [ 247 ] گريهء آن طفل شنيد . بيامد و او را بر كنار گرفت . تيرى بيامد و به دهان آن طفل دو ماهه درشد و از پس قفاش بيرون آمد .
حسين آن طفل مرده را از كنار بنهاد و گفت : « الهى ! مرا در اين بلا قوّت صبر ده كه مزد صابران يابم ، » و همهء فرزندان و برادران و برادرزادگان پيش او كشته شده بودند ، الّا زنان كه مانده بودند . حسين برخاست و شمشير برگرفت و روى سوى آسمان كرد و گفت :
« خدايا تو مىدانى كه بر من ظلم مىرود و اهل كوفه مرا در اين بلا انداختند ، مكافات من تو بكن . » اين بگفت و حمله برد و به هر حملهاى كه بردى يك دو كس را به شمشير بگذرانيدى و مردم گلهگله از پيش او بگريختندى و حسين باز جاى خود آمدى و بايستادى و تسبيح كردى ، و زبانش از تشنگى چاك شده بود ، و ديگرباره حمله بردى و پنجاه شصت كس ديگر بيفكندى .
و حسين چون از تشنگى طاقتش برسيد ، قصد كرد كه بر لب فرات به زير آيد ، باشد كه جايى به آب نزديك شود و آبى بخورد . جائى آب نزديك بود ، حسين بر كنار آب آمد و به روى بخفت تا آب خورد ، و او را سى و شش جاى زخم بود و از درد آن نتوانست كه آب برگيرد . برخاست و ديگر حمله كرد و جمعى را بكشت . او را سى و دو جاى ديگر
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 314
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣١٤