تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
اهل كوفه چون بشنيدند كه حسين به مكّه متوارى است ، پيغام فرستادند سوى او و گفتند : « برخيز و به كوفه آى تا دوازده هزار مرد از كوفه با تو بيعت كنيم و از بصره و ديگر شهرها صد هزار مرد شمشيرزن به بيعت تو درآيند . » حسين آن نامه و رسول را پيش عبد اللّه بن عبّاس آورد . عبد اللّه گفت : « اهل كوفه چنين مىگويند و بيعت مىكنند ، امّا چون وقت كار است غدر مىكنند و مرد را به دست خصم مىدهند و ايشان با پدر و برادر تو آن كردند كه ديدى ، با تو همان خواهند كرد . » و حسين را آن حكايت در خاطر نشسته بود . عبد اللّه گفت : « اگر البته اين سخن در خاطر دارى ، پيشتر يكى از خويشان خود را به خلافت خود به كوفه فرست و ببين تا ايشان چگونه اطاعت مىبرند [ 245 ] و يك سال خليفهء تو آنجا باشد و سيرت و مذهب ايشان بداند تا اگر روى بر چيزى باشى ، همچنان كه پيغمبر [ ص ] با اهل مدينه كرد . » پس حسين پسر عمّ خود را مسلم بن عقيل بن ابى طالب به كوفه فرستاد . مسلم به كوفه آمد و ايشان او را پنهان داشتند و دوازده هزار مرد از سروران كوفه با حسين بيعت كردند و نامهاى ايشان بنوشت و پيش حسين فرستاد . و نامه نوشتند كه ما موقوف آمدن توايم . حسين عزم كرد كه به كوفه رود ، عبد اللّه [ عبّاس ] گفت : « بارى اگر خود مىروى ، اين كودكان و عيالان را مبر كه نتوان دانست كه چون خواهد بود . » حسين قبول نكرد و با چهل تن از فرزندان و برادران و تبّع خود به شب از مكّه بيرون رفت . و چون حسين از مكّه رفته بود ، يزيد لعنتى ، عبيد اللّه زياد ملعون را فرستاده بود . آن ملعون به كوفه آمد و مسلم را گرفته و سرش بريده و جملهء بيعتيان حسين گريخته و بعضى كشته شده و بعضى به زندان كرده . و عمر سعد را با سه هزار مرد به پذيرهء حسين فرستاده گفت : « برو و او را به هر راهى كه مىآيد بگير و با تمامت اولاد و اتباع بكش . » و حسين بىراه مىآمد . چون به منزلى رسيد كه آن را « كربلا » مىگويند ، عمر سعد به حسين رسيد و آن لشكر كه با عمر سعد بودند همه آن بودند كه بيعت با حسين كرده بودند ! چون به حسين رسيدند گفتند كه « اى فرزند رسول اللّه ! ما همه مىدانيم كه حقّ امامت تو راست اما چون خداى نمىخواهد كسى چه كند ! ! مصلحت در آن است كه با يزيد بيعت كنى و تو را طرفى از جهان بدهد و من پسر سعد وقّاص‌ام ، نمىخواهم كه خون تو ريخته شود . » حسين فروماند و از آمدن پشيمان شد و گفتا : « با من از سه كار يكى