تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
صباح به مسجد كوفه اندر آمد و بنشست . چون على بيامد كه مردمان را نماز كند و پاى در مسجد نهاد ، شمشير بزد و بر فرق مبارك على آمد و چهار انگشت فرو رفت . مردمان كه در مسجد بودند عبد الرّحمان را بگرفتند . على او را به دست حسن سپرد و گفت : « صبر كن ، چون من بميرم او را بازكش . » پس از سه روز على وفات فرمود و حسن ، عبد الرحمان ملجم را به آتش بسوخت .

خلافت امير المؤمنين حسن بن على رضى اللّه عنه

و حسن را كنيت « ابو محمّد » بود و پسر بزرگترين على بود و چهرهء او مطلقا به روى مبارك مصطفى مانست ، و او را چهل و شش سال عمر بود و چهل روز خلافت كرده و به اختيار خود ترك خلافت كرد . و چون امير المؤمنين على وفات يافت ، مردمانى كه مخالف او بودند - يعنى اهل كوفه - آن بدعهدان بيامدند و گفتند كه اى حسن ! بيا و با ما بيعت كن تا پيش تو حرب كنيم ! حسن گفتا : « من اين‌كار نمىخواهم كه شما با پدر من آن بدعهدى كرديد كه جان او در سر اين كار شد و من تا كى سعى كنم كه به درجهء پدر رسم ؟ مرا اين خلافت به كار نيست و به مكّه مىروم كه به طاعت خداى مشغول شوم . » هرچند از اين نمط گفت ، قطعا از وى نشنودند و به تكليف ، او را بيرون آوردند و خلافت و بيعت در گردن او فرو كردند و چهل هزار مرد از اهل كوفه و عراق با حسن بيعت كردند . و اوّل كسى كه بيعت كرد ، پسر سعد عباده بود نام او قيس بن سعد ، و او مردى با نام مشهور بود و اميرى بود در عرب ، حرمتى تمام داشت . و حسن هر روز سخنهاى نرم مىگفت و از خلافت نوميدى مىنمود و مىگفت : « بنگريد تا پدر من از اين خلافت چه برد تا من نيز برم ؟ » ايشان گفتند : « دل بر جاى دار و سپاه بكش تا به حرب معاويه رويم و او را بكشيم و جانها فدا كنيم . » حسن را به مرگ پدر دل از جهان سير شده بود . گفت : « من هرگز به علم و فضل پدر نرسم ، همان كه با پدر كرديد ، با من همان خواهيد كرد . » و حسن به كراهيّت از كوفه بيرون آمد با سپاه و يك منزل برفت و در راه توقف و تخلف مىكرد . مردمان از وى نوميد شدند و اكثر بزرگان از وى بگريختند و گفتند از وى چيزى نيايد ! و همه پيش معاويه شدند تا عبد اللّه بن عبّاس