تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
معاويه گريخته بودند و اگر شما مرا و مالك را منع نمىكرديد ، هم در آن روز اهل شام به بيعت درآمده بودندى و معاويه و عمرو عاص گرفته شده بودندى ، شما گفتيد كه تو حرب مكن و شما بر اين حكمين قرار داديد و خطهاى شما بر شرطنامه نوشته است ، اكنون انكار مىكنيد ؟ ! » جماعتى گفتند : « اين عهد ببايد شكست و ديگرباره لشكر جمع كردن و رفتن و معاويه را و عمرو را هر دو كشتن . » على گفت : « با شما وفا نيست و من چند شما را آزمايم ؟ حاليا رها بايد كردن تا حكم خداى تعالى چيست ؟ » پس حساب كشتگان كردند : از لشكر شام بيست و هفت هزار مرد به قتل آمده بود و از لشكر على سيزده ، و به روايتى گويند كه از شام چهل و از لشكر على پانزده . پس چون هشت ماه بگذشت ، مردمان بسيار جمع شدند و على چهارصد مرد بگزيد و با خود به دومة الجندل برد - و آن موضعى است در حوالى كوفه - معاويه نيز بيامد با چهارصد مرد . چون بنشستند گفتند : « يا على ! تو كدام مرد را معين مىكنى » ؟ على گفت : « من عبد الله عباس را تعيين كرده‌ام . » معاويه گفت : « من عمرو عاص [ را ] معيّن كرده‌ام . » پس به همين قرار دادند . عمرو گفت : « عبد اللّه بن عبّاس نشايد كه او ابن عمّ على است و ميل كند . » على گفت : « جز وى نخواهم . » مردمان گفتند : « اين كار [ 240 ] ابو موسى اشعرى است . » على گفت : « او منافق است و مرا نمىخواهد » . بسيار گفتند تا بر ابو موسى الاشعرى و عمرو عاص قرار گرفت . على گفت : « بدان شرط كه من احنف قيس را بر بو موسى الاشعرى زمام كنم تا او را از حيلت عمرو عاص نگاه دارد . » گفتند : « شايد . » و قبّه‌اى زدند از اديم سرخ و ابو موسى و عمرو و احنف هر سه بدان قبّه درشدند . بو موسى گفت : « اوّل سخن كه گويد ؟ » عمرو گفت : « تو پيرترى و سخن گوى و بيار تا تو را چه فراز آمده است از تدبير و مصلحت . » ابو موسى - سگ منافق - گفت : « مرا به خاطر مىآيد كه ما نه على خواهيم و نه معاويه ، كسى غير ايشان اختيار كنيم و بنشانيم . » عمرو گفت : « تو را از معاويه چه گله است ؟ او كاتب وحى است و خال مؤمنان است و ابن عمّ عثمان است و خون او مىطلبد و عثمان را به ظلم كشته‌اند . » بو موسى گفت : « اگر به شرف و نسب و فضل مىگويى هزار هزار معاويه به على نرسند ، در همه بابى و اگر به ميراث مىگويى بايستى كه حقّ خلافت ، پسر عمر را بودى و امروز پسر عثمان را . » عمرو گفت : « تو چون مىگويى ؟ » بو موسى گفت : « نه على بايد و نه معاويه ، كار به مشورت افكنيم ، آن كس كه