اجماع و اتّفاق صحابه بر وى باشد او خليفه باشد . »
به همين قرار دادند و از قبّه بيرون آمدند . عمرو به بو موسى گفت كه بگوى آنچه قرار ماست . بو موسى برپاى خاست و بر منبر شد و گفت : « اى مسلمانان ! بدانيد كه به اتفاق شما من حاكمم بر آنكه هركس كه خواهم بنشانم و هركه خواهم معزول كنم . من على را و معاويه را هر دو از خلافت خلع كردم و ايشان به حكم من خلافت را نشايند تا كسى كه صحابه اختيار كنند بنشانند . » بو موسى اين بگفت و به زير آمد و عمرو عاص - سگ حرامزادهء مفسد - بر منبر شد و گفت : « اى مردمان ! بدانيد كه من على را همچون اين انگشترى كه از انگشت بيرون كردم ، از خلافت بيرون آوردم » و انگشترى از انگشت بيرون كرد و باز با انگشت ديگر كرد و گفت : « معاويه را همچنان كه اين انگشترى به انگشت كردم به خلافت دركردم . »
احنف قيس بر پاى خاست و گفت : « اى فاسق فاجر كذّاب ! شما را قول و قرار نه چنين بود » ، و احنف با عمرو برآويخت و يكديگر را مىزدند و مردمان هر دو لشكر برخاستند و غوغا كردند و خيلى سفاهت كردند . اهل شام تعصّب معاويه كردند و اهل عراق تعصب على كردند و اگر سلاح در ميان بودى همه كشته شدندى . پس بپراكندند و كار فيصل نشد . معاويه باز شام شد و عصيان آشكارا كرد و خلافت در آن طرف به زور فروگرفت و از پس پنج نماز ، لعنت بر على مىكردى . و على باز كوفه آمد و عزم كرد كه ديگرباره لشكر كند و به حرب معاويه باز شود . پس خوارج از هر جاى سر بركردند [ 241 ] و على به اطفاى نواير فتن مشغول شد . هر روز جمعى عاصى شدندى و مذهبى نو نهادندى و بر طرفى مستولى گشتندى . على به دفع ايشان مشغول بايست شد . و اصل خارجيان از آن وقت باز در عالم پيدا شد .
و مذهب خوارج آن است كه على و معاويه هر دو كافر شدند ؛ على از براى آنكه به حكمين راضى شد و معاويه از بهر آنكه بر على بيرون آمد ، و بيست هزار مرد بدين مذهب برايستادند و جمع شدند و به نهروان نزول كردند و على بيست هزار مرد جمع كرده بود كه به حرب معاويه باز شود ، چون خبر اجتماع خوارج بشنود گفت : « اين حركت ضرورتتر است » و به دنبالهء ايشان نشست . خوارج چون نام على شنيدند ، همه بگريختند . على هشتصد مرد از ايشان بيافت و همه را گردن زد و هيچيكى را به گور
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 307
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٠٧