و عمرو و معاويه پارهاى راه برفتند . على بازگشت و لشكرها در هم افتاده . پس آن حرامزاده - عمرو عاص - معاويه را گفت كه يك زمان بازايست كه يك حيلهء ديگر مانده تا بكنيم . گفت : « چيست ؟ » گفت : « مصحفهاى قرآن بياريم و بر سر نيزه كنيم و بگوييم كه ما شما را بدين مصحف مىخوانيم و اهل كوفه مردمان بىوفااند ، باشد كه بدين حيلت دست از على بدارند . » پس يك زمان بايستادند و همچنين كردند . آن بدوفايان كوفه چون قرآن بر سر نيزه ديدند ، دست از جنگ بداشتند ، هرچند على گفت كه اى مردمان ! ايشان منهزماند و اين حيلتى است كه عمرو عاص ساخته است ، قطعا قبول نكردند . مالك در پيش صف بود و حرب مىكرد ، گفتند كه او را بازخوان و اگر نه ما تو را بكشيم . على دلشكسته شد و مالك را بازخواند . هرچند مالك گفت كه اين مردمان مردهاند و هزيمت پذيرفته ، چه شد كه دست از جنگ بازداشتيد ؟ گفتند : « ما شمشير در روى كتاب خداى نمىكشيم » ، على بنشست و هرچند گفتندش برنخاست و رسولى فرستاد پيش معاويه و عمرو عاص و گفت : « شما ما را به كدام آيت مىخوانيد تا ما بدانيم » [ 239 ] معاويه گفت :
« اين زمان هر آيت كه ما بيرون كنيم ، على يكى ديگر بيرون كند و آن را منسوخ كند و كار دراز گردد ، مصلحت در آن است كه حاليا مدتى درنگ كنيم تا لشكرها بياسايند ، آنگاه دو مرد فقيه عالم كه قرآن نيك دانند بنشانيم و آيات بيرون كنند و بحث كنند ، آن كس كه مصلحت باشد او را به خلافت بنشانيم . » على گفت : « شايد . » پس بدان قرار دادند كه از تاريخ امروز تا هشت ماه كه بگذرد جنگ نكنند و هركسى باز جاى خود شوند و على در ممالك خود حكم كند و معاويه در شام متوسط باشد و نماز كند ، امّا حكم نكند و چون هشت ماه بگذرد دو مرد عالم بنشينند و على با چهارصد مرد و معاويه با چهارصد مرد حاضر شوند و اين آيات بيرون كنند ، آيت هركس كه قويتر باشد ، آن كس حكم كند كه كدام كس خليفهء روى زمين باشد !
به همين موجب صلحنامهاى نبشتند به خطّ احنف قيس و بسيار كس بر آن خط افكندند و به دست على دادند و لشكر شام با شام شدند و لشكر على باز كوفه آمد .
و چون دو سه روز بگذشت ، آن ناجوانمردان اهل كوفه بر على بيرون آمدند و انكار كردندش و گفتند : « بد كردى كه به حكمين راضى شدى ! » على گفت : « اى بىوفايان ! من بدين راضى نبودم و من به زخم شمشير ، ايشان را هزيمت داده بودم و عمرو عاص و
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٠٥